#این_مرد_ویران_است_پارت_164


-بیست و هشت و اینا! مرده هم چهل و خورده ای. . انقدر هم خوشبخت شدن!

***

با حرص رو به سام گفتم:

- چیه؟می‌خوای بگی می‌خوای ازدواج کنی؟

سام با مهربانی گفت:

- آره.

با حرص بیشتری غریدم:

- با شیرین جون هم حتما؟

سام بی توجه به صورت حرصی من با لبخند گفت:

- دقیقا. دیدی چه خانم خوبی بود؟متشخص و همه چی تموم.

بی خیالی سام به اعصابم فشار آورد و بلند گفتم:

- تموم؟هه! من نمی‌ذارم تو ازدواج کنی!

اگر بگویم از تعجب چشم هایش روی پارکت افتاد دروغ نگفته ام. . . کم کم لود شد و بعد با لبخند مسخره ای گفت:

- فکر کنم جامون عوض شده. من دختر هجده ساله ای نیستم که والدینم بخوان برام تعیین تکلیف کنن.

از این جوابش یک لحظه ماندم. به معنای کلمه، هنگ کردم. انتظار نداشتم اینگونه جوابم را دهد. گفتم:

- می‌بینم که شیرین جون نیومده، شیرت کرده منو بزنی کنار.

سام جدی شد:

- منو بزنی کنار یعنی چی؟کسی نمی‌خواد تو رو بزنه کنار، اصلا تو کجایی که بخوای بری کنار؟


romangram.com | @romangram_com