#این_مرد_ویران_است_پارت_163
سمیه:این تصور توئه. میتونی آزمانیش دی ان ای بدی. من شک ندارم دماوند پسر تو نیست!
البرز:خیلی مطمئن حرف میزنی.
سمیه:چون دروغی تو کارم نیست.
همین که به سمت من برگشتند، سریع جیم شدم و به اتاق خودم پناه بردم که دیدم معصومه و فاریا تا کله در گوشی فرو رفته اند. متوجه حضور من نشدند. همان پشت در نشستم. دماوند پسر چه کسی بود؟ البرز؟یعنی واقعا دماوند پسر البرز بود؟اصلا دماوند چرا دنبال پدر میگشت؟این امکان نداشت!آه کاش میتوانستم از سمیه بپرسم!و او هم حتما جواب من را میداد!! آن را ول کن، سام و شیرین عسل را چه میکردم؟!
شوک هفتمیدر کار نبود. همه چیز تمام شد. نمیدانستم از آمدن به این سفر خوشحال بودم یا نه؟! من و کیاوش و دماوند دمِ آخری با هم آشتی کردیم. معصومه هم خبر نامزدی اش را داد. فاریا هم قسم خورد که معصومه را از راه به در کرده بود؛ با فیلم های خاک بر سری اش!به قول حاجی، فاریا شیطان رجیم بود. خانواده ی منفور بهرامیهم رفتند، سامان نکبتی هم بالاخره تلافی اصلی را کرد و یک زیرپایی برای کیاوش گرفت که کیاوش در گل فرو رفت و موجب ده دقیقه تاخیر برای حرکت شد. سفر بی خودی بود؛ چون تماما باران بود و یا هوا آنقدر سرد بود که نمیشد برویم بیرون و فقط مرغ های عشق، سام و شیرین و دماوند و کیاوش بیرون میرفتند! دماوند هم که انگار نه انگار سرماخورده بود. . . با خودم فکر میکردم اگر به این سفر نمیرفتم، سام کی میخواست داستان شیرین را برایم بگوید؟!
فاریا سرش را روی شانه ام گذاشت و گفت:
- وای خدا مردم از خستگی. .
-کور شدی. . چقدر سرت تو گوشیه!
خمیازه ای کشید:
- دارم یه فیلم میبینم.
نپرسیدم چه فیلمیچون میدانستم خودش بی طاقت توضیح میدهد:
- داستان یه دختریه که عاشق باباشه. . در واقع بابای واقعی اش نیست، شوهر مامانشه. . .
-خب؟
ولو شد روی پایم و با صدای آرامیکه سام و البرز نفهمند گفت:
- هیچی دیگه. . . آخرش با هم ازدواج میکنن.
-واقعا؟چطوری؟مگه باباش نبود؟
-بابا کیلویی چنده؟میگم شوهر مامانش بود!هیچ صنمیباهاش نداشت. خلاصه دیگه دختره هم عاشقش شد و مرده هم همینطور. اونم از اول به دختره به چشم دخترش نگاه نمیکرد.
ذهنم درگیر شده بود:
- دختره چند سالش بود؟
romangram.com | @romangram_com