#این_مرد_ویران_است_پارت_161
- این شیرینی رو زهرمارتون میکنم.
شوک ششم؛ فال گوش ایستادن کار بدی نبود؛ برعکس بهترین کار دنیا بود... هنوز از بالکن پائین نیامده بودم که البرز را دیدم که به سمت پشت ویلا میرفت. هنوز داشتم شیرین را نفرین میکردم. وارد هال شدم؛ توران جان و مادر فولاد زره گرم و صمیمیمشغول صحبت بودند. به دوتایی شان سلام کردم و دنبال البرز راه افتادم. همان چیزی که میخواستم اتفاق افتاد. سمیه هم چادر به سر، پشت سرش بود. همه چیز مهیا بود برای فهمیدن راز میان این دو!سام و شیرین از فکرم پر کشیدند و تنها ماند البرز و سمیه. . اصولا کنجکاو نبودم و تنها دلیلی که میخواستم سر از کار این دو دربیاورم این بود که بفهمم حدسم درست بوده یا نه؟!به سختی خودم را پشت در قایم کردم و سعی کردم روی صداهای آرامشان متمرکز شوم. البته اگر کوبش قلبم میگذاشت!
سمیه:هنوز هم سیگار میکشی؟
البرز:هیچ چیز جز سیگار آرومم نمی کنه.
سمیه:چرا میخواستی باهام حرف بزنی؟
البرز: عجله داری.
سمیه: نمیخوام کسی من رو با تو ببینه، مخصوصاً دماوند.
البرز: پسر خوبی داری. قیافه اش یه خورده آشناس. انگار میشناسمش.
سمیه:سکوت.
البرز:حالا چرا اسمش دماونده؟
سمیه:پیشنهاد باباش بود.
البرز:من رو خر فرض نکن سمیه. مطمئنم این اسم رو تو انتخاب کردی.
سمیه:که چی؟ با خودت فکر کردی به خاطر عشق به تو اسمش رو گذاشتم دماوند؟
البرز:دقیقا همین فکر رو کردم.
سمیه:پس باید بهت بگم شدیداً خوش خیالی.
البرز:باباش کجاست؟
سمیه:زیر خاک.
البرز:زیر کدوم خاک؟
سمیه:منظورت چیه؟
romangram.com | @romangram_com