#این_مرد_ویران_است_پارت_160
گفتم:
- آخه... واسه چی؟دیگه زن برای چیشه؟
البرز پکی به سیگار در دستش زد و گفت:
- یه مرد همیشه دلش زن میخواد. . . خودت که داستان زندگی سام رو بهتر میدونی! هیچ وقت از زندگی اش لذت نبرده و شاید ناراحت شی ولی مامانت نامردی رو در حقش تموم کرده بود. اینو جدی میگم، آویزه ی گوشت کن!سام همیشه محبت کرده ولی هیچ وقت محبت ندیده.
بغض به گلویم چنگ میزد؛ نه از ناراحتی، از حرص. از حرص اینکه حق با البرز بود و سام بیچاره هرگز مزه ی محبت را نچشیده بود. مادر نامردم!خوب شد البرز از ناتنی بودن من خبر نداشت، اگر میدانست، آن وقت چطور قضاوت میکرد سام بیچاره را؟!
گفتم:
- من... دوستش دارم.
خندید:
- یه ماه هم نمیشه دوستش داری. قبلا که ازش متنفر بودی و اذیتش میکردی. متاسفم که دیر جنبیدی!شیرین جون جای تو رو تصاحب کرده؛ از یه سال پیش که تو سام بیچاره رو خون به دل میکردی، شیرین جون بودن که با مهربونی خودش رو توی دل سام جا میکرد.
دست هایم، نرده ها را بیشتر چنگ زدند. من از رقیب متنفر بودم. من تحمل رقیب نداشتم. چشم هایم را محکم به هم فشردم و گفتم:
- فکر کرده. من نمیذارم.
ته سیگارش را در گلدان انداخت و گفت:
- من هم زیاد با این وصلت راضی نیستم. ولی کسی جلودار سام نیست. این یه بار، اجازه نمیده کسی براش تصمیم بگیره... میخواد بعد از چهل سال، زندگی کنه.
دیگر حرکاتم داشتند هیستریک میشدند:
- من حاضرم همه ی محبتم رو به پاش بریزم. قدر چهل سال!
حرفش سوزاندم:
- سام محبت تو رو نمیخواد!یه مدل محبتی میخواد که تو نمیتونی بهش بدی!
آنقدر احمق و چشم و گوش بسته نبودم که منظورش را نفهمم. (انقدر بدم میاد توی رمان دختره همیشه میگه منظورش رو نفهمیدم در حالیکه آخر خط خطیه!)مغزم تعطیل شده بود. نگاه آخرم را به شیرین و سام خندان کردم و زیر لب غریدم:
romangram.com | @romangram_com