#این_مرد_ویران_است_پارت_159
- این دو روز؟سام یه ساله که شیرین رو میشناسه!
شیرین؛ شیرینی که آمده بود تا زندگی را زهرمار من کند. شیرینی که برای سام شیرین شده بود... نه من تحملش را نداشتم. نمیگذاشتم!
-دو سال پیش با معین قرارداد بستیم. چند وقت بعد که شیرین از کانادا برگشت، سام دیدش و یه دل نه صد دل عاشقش شد!
نمیخواستم قبول کنم که دو سال تمام سام عاشق شخص دیگری بوده و به من نگفته است!اخمم را تشدید کردم:
- راستش رو بگو.
البرز بی تفاوت گفت:
- دلیلی نداره بهت دروغ بگم!به هر حال یه سالی هست که شیرین همکار ما شده و سام هم بهش فهمونده که میخوادش. شیرین مگه چی کم داره؟تازه از سر بابات زیادی هم هست!
چپ چپ نگاهش کردم و گفتم:
- سام چی کم داره؟
پوزخند زد:
- هیچی. به هر حال من و تو مهم نیستم. مهم شیرینه که دوستش داره.
چشم هایم گشاد شدند:
- اونم سام رو میخواد؟
با چشم هایش، خندید ؛ اما با لبهایش فقط پوزخند زد:
- مگه خودت نگفتی بابات چیزی کم نداره؟خب شیرین هم مغز خر نخورده که همچین مرد همه چیز تمومیرو از دست بده.
هر چه میگفتم، البرز بر علیه خودم استفاده میکرد. خودم هم نمیدانستم چه چیز درست و چه چیز غلط بود؟! فقط این را میدانستم که من نمیگذارم سام به شیرین، و نه هیچ کس دیگر، برسد. . . مسئله ی ازدواج برای همه ی نوجوانان سخت بود، چه برسد به من که از بدو تولد فقط محبت سام را داشته بودم. . . نمیگذاشتم کسی این محبت را از من بگیرد. من با سماجت، این محبت را دائماً به نام خودم میکردم. کس دیگری حق نداشت در قلب مهربان سام نفوذ کند و جای من را بگیرد. . . نه نه!نمیگذارم!
ادامه داد:
- شیرین هم سی سالشه. رفتارهای بابات رو دوست داره چون سام باهاش مهربونه... میگم که، اونا یه سالی هست که هم دیگه رو میخوان. . این سفر شمال هم همش نقشه بود تا تو شیرین رو ببینی و بلکه بپسندی! از همون موقعی که قرار بود شرکت بزنیم، با مدرک شیرین خانم بود که تونستیم مجوز بگیرم. بابات که سواد و مدرک نداشت!دیگه موند من و شیرین! از همون موقع شیرین چشم بابات رو گرفت!
چرا سام به من نگفته بود که یک سال است چشمش کسی را گرفته است؟! کاش قبلاً تصمیم به ازدواج میگرفت. کاش وقتی دوستش نداشتم ازدواج میکرد. کاش وقتی بچه سال بودم ازدواج میکرد. شاید الان احمقانه به نظر بیاید ؛ اما آن موقع فکر میکردم بدون شک به عاقبت سیندرلا دچار میشوم. من خودخواه بودم و فقط به خودم فکر میکردم. اصلا به سام فکر نمیکردم و با یک رایی تمام میگفتم که او باید تا آخر عمرش برای من باشد؛ تمام توجه و محبتش!منِ محبت ندیده نمیخواستم تنها محبتی که سهمم بود را از دست بدهم!
romangram.com | @romangram_com