#این_مرد_ویران_است_پارت_158


- من اصولا به هیچ دستوری توجه نمی‌کنم. روز خوش استادِ عقب مونده!

هنوز نگاه مغرورم را از او دریغ نکرده بودم که با مخ روی زمین افتادم؛ البته روی زمین که نه، روی گِل! دوست داشتم روی خودم و این زندگی بالا بیاورم. . . سامان خندید و گفت:

- کمک نمی‌خوای؟

گلی شدن لباسم به کنار، این عذاب الهی چرا باید درست در رو به روی این فرد مضحک اتفاق می‌افتاد؟ به سختی دستم را در گل مرطوب فرو بردم و اهرم کردم تا بتوانم بدون کمکش بلند شوم ؛ اما دستم لیز خورد و بیشتر در گل فرو رفتم. سامان هم طی یک حرکت جنتلمنانه خواست به سمتم بیاید و کمکم دهد که خودش هم به عاقبت من دچار شد. روحِ زخم خورده ام کمی‌التیام یافت. دو تایی تا خرخره در گل فرو رفته بودیم. من نیم خیز شدم و به سختی خودم را از منجلاب گل دور کردم و او هم نیم خیز شد و ابتدا عینکش را در آورد و بعد مانند من خودش را کشان کشان به سمت دیگری کشاند. یعنی چه اتفاقی افتاده بود؟ خواستم پاهایم را کمی‌از هم فاصله دهم که دیدم نمی‌شود!متعجب به پاهایم نگاه کردم و با دیدن بند های گره خورده ی اسپرت هایم، همه چیز را فهمیدم. سرم را با حرص بلند کردم و با دیدن نگاه های پیروزمندانه ای که از بالای بالکن به من و سامان نگاه می‌کردند همه چیز دستگیرم شد!دماوند در حالیکه به خاطر سرما، تب داشت و چشم هایش کمی‌سرخ بودند، به ما نگاه می‌کرد و لبخند ژکوند می‌زد. . . و کیاوش عزیزی که دیگر عزیز نبود، از ته دل می‌خندید! به سامان نگاه کردم که دیدم او هم همان مسیری را نگاه می‌کند که من نگاه می‌کردم . نگاهش را به من داد و بعد با حرص پوزخند زد. . .

من هیچ تلاشی برای تلافی نکردم ؛ اما سامان تا جان در بدن داشت، دما و کیا را ضایع می‌کرد. کافی بود حرفی بزنند تا با بلدوزر از روی آنها رد شود و آسفالتشان کند. . . ؛ اما من بی خیال شده بودم. همین که سامان حرصشان می‌داد کافی بود. . . چون با کیا و دما قهر که نه؛ اما سرسنگین بودم همه ی وقتم را با فاریا می‌گذراندم و به این نتیجه رسیدم که اگر کیاوش هم نمی‌آمد، اتفاق خاصی نمی‌افتاد. . . من و فاریا تم؛ اما با هم مشغول بودیم و من برای یک لحظه آرزو کردم کاش او خواهرم بود ؛ اما بعد منصرف شدم. . . من به هیچ عنوان دلم نمی‌خواست محبت سام را با کسی شریک شوم! من به سختی خودم را قانع کرده بودم تا محبت هایش را پدرانه تلقی کنم، هر چند گاهی نمی‌توانستم! من او را دوست داشتم، چون فقط او را داشتم و بقیه سیاه لشکر این زندگی بودند. فقط او برایم مهم بود و بس!

شوک پنجم:

نحس ترین شوک. . . شوک لعنتی ای که من را به خودم آورد. . . داشتم به دنبال سام می‌گشتم. نبود! از پله های بالکن بالا کشیدم تا از بالا پیدایش کنم. چون بالکن دید مختصری به ساحل هم داشت. همین که بالا رفتم، سام را دیدم که کنار ساحل است؛ ؛ اما نه تنهایی، با یک منفور! تیزتر نگاه کردم که دختر را شناختم. شیرین بود. کنار هم، دوشادوش قدم می‌زدند و می‌دیدم که شیرین لبخند می‌زد و سام بی توقف حرف می‌زد. شقیقه هایم نبض گرفته بودند و تمام حس های خفته ی قلبم بیدار شده بودند. آنقدر عصبانی بودم که می‌توانستم همه ی ویلا را روی سر خودم خراب کنم. . . با نفرت به آنها نگاه می‌کردم که صدایی من را به خودم آورد:

- به هم میان؛ نه؟

لازم به برگشتن نبود. صدای البرز را می‌شناختم. بی توجه به من ادامه داد:

- چیه؟عصبانی ای؟

غریدم:

- قضیه چیه البرز؟

او هم مانند من به نرده های بالکن نزدیک شد و برعکس من، به آنها تکیه داد و تیز نگاهم کرد:

- واقعا می‌خوای باور کنم که نفهمیدی قضیه چیه؟می‌خوان با هم ازدواج کنن، مشخص نیست؟

با شنیدن ازدواج، عرق سردی را روی کمرم حس کردم. سام؟او می‌خواست ازدواج کند؟یعنی من قصه ی تکرار تلخِ سیندرلا می‌شدم؟ نه!من الیسیما بودم، نمی‌خواستم سیندرلا شوم!

آب دهانم را قورت دادم و گفتم:

- از کی همو می‌شناسن؟توی همین دو روز عاشق هم شدن؟!

با نیشخند گفت:


romangram.com | @romangram_com