#این_مرد_ویران_است_پارت_153
-وای دما نمرده باشه!
-نه نترس... میتونی ببریش تا ساحل؟
-آره آره.
به روی هوا معلق بودم. هنوز هم احساس خفگی میکردم و دیگر تحمل نکردم و چشم هایم روی هم افتادند. . .
وقتی چشم هایم را با کرختی باز کردم، دماوند را دیدم که دست هایش روی قفسه ی سینه ام بود و از موهایش آب میچکید. با دیدن چشم های نیمه بازم، تکانم داد و گفت:
- هی. . . بیداری سیما؟الو!
سرفه کردم و مقدار کمیآب از دهانم بیرون زد. کیاوش هم با هراس گفت:
- وای خدا حتماً لال شده!
دماوند چپ چپ نگاهش کرد و گفت:
- آخه احمق کی با غرق شدن توی آب لال میشه؟
کیاوش اخمیکرد:
- با من کل کل نکن دماوند. . ببین سیما چطوره!
خندید:
- نه که من ترم هشت پزشکی ام!من چه میدونم آخه؟!هی سیما. . . یه زری بزن بدونیم زنده ای!
به سختی گفتم:
- بمی. . . بمیرین!
کیاوش خندید و گفت:
- نه پس زنده است!
دماوند دست هایش را برداشت و با اخم گفت:
romangram.com | @romangram_com