#این_مرد_ویران_است_پارت_152
دماوند غرید:
- کیا خفه شو. . . وای دارم بی حس میشم.
-من از شدت سرما، بدنم داره سوز میزنه. وای خیلی سرده.
کیاوش با لبخندی شیطانی گفت:
- تازه میدونین ممکنه خونتون یخ بزنه؟بعد میمیرین!
دماوند با اخم گفت:
- چرا فقط به من و سیما میگی؟مگه تو استثنایی؟کیا مشکوک میزنی، قضیه چیه؟
کیاوش با لرز خندید:
- قضیه ی چی چیه؟! بابا منم مثل شما سردمه منتها دارم چرت و پرت میگم کمتر سرما یادم باشه.
من دیگر دچار یک کرختی شده بودم و حس میکردم هر لحظه خوابم میگیرد:
- خو... خوشم میاد... میدونی... چرت... می ...گ... میگی!
دماوند با دیدن صورت من ، پق خندید:
- داری میمیری دختر. برو بیرون.
پوزخندی زدم:
- اِ؟زرنگین؟که. . بعد... از... من. . . باج...بگ... بگیر... ین؟
حس میکردم عضله هایم هم منقبض شده اند. دیگر تحملم به سر آمده بود. عجب پیشنهاد مزخرفی داده بودم! نه، دیگر داشتم از هوش میرفتم. . . رنگ آن دو نفر هم که به سرخی-سفیدی میزد. . حس میکردم دارم مرگ را ذره ذره حس میکنم. قبل از اینکه پشیمان شوم به جلو قدم برداشتم که صدای نحس دماوند را شنیدم:
- جا... زدی!
بی توجه به صدا فقط میرفتم که یک دفعه پایم لغزید و با کله در آب پرتاب شدم. آب سریع وارد دهانم شد و در حال خفه شدن بودم. شنا بلد بودم ؛ اما متاسفانه در آن لحظه آن قدر هل شده بودم که نمیتوانستم کاری بکنم. واقعا حس میکردم آخرین لحظات عمرم را سپری میکنم. دست و پا میزدم ؛ اما فایده ای نداشتت. درست در لحظه ای که حس میکردم مرده ام، دستی مرا از آب بیرون کشید. هیچ چیز نمیدیدم و فقط نامفهوم صداها را میشنیدم
romangram.com | @romangram_com