#این_مرد_ویران_است_پارت_150
- من یه فکر بهتر دارم. دست همو بگیریم بریم جلو. هر کی تا تهش موند برنده است و بقیه باید بهش باج بدن، خوبه؟
دماوند: توی این هوای سرد؟
من برای اینکه حرصش را درآورم گفتم:
- ترسوی بزدل!
دهنش را کج کرد:
- خودتی!باشه میریم. من که میدونم تو خودت اولی کم میاری!
عاشق کیاوش بودم که فرقی برایش نداشت و هر دیوانه بازی ای را قبول میکرد. خلاصه دست یکدیگر را گرفتیم. کیاوش وسط و من و دماوند در طرفین. پاچه های شلوارمان را بالا زدیم و با همان کفش هایم خواستم به آب بزنم که دماوند گفت:
- د نشد!با کفش نمیشه. باید سرما خوب تو استخون نفوذ کنه.
خلاصه کفش هایمان را هم درآوردیم. هوا واقعا سرد بود و از همه بدتر، باد خنکی بود که لرز به تن آدم میانداخت. کیاوش گفت:
- از همین حالا مسافرت زهرمارمون میشه ها. مریض میشیم بیا درستش کن!
-آره... بعد باید همش توی تخت باشیم و . . .
دماوند ادامه داد:
- به سامان جلبک خوش بگذره و ما هی عطسه کنیم.
کیاوش خندید:
- خوشم میاد میدونیم و انقدر خریم که میریم توی آب!
-حالا!یک، دو، سه!
و وارد آب یخ شدیم. من یکی که از همان اول، لرز گرفتم. فراتر از تصور سرد بود. پوستم سرخ شد و دیدم که آن دو تا عین خیالشان هم نیست، پس به روی خودم نیاوردم. جلوتر رفتیم. هنوز آب تا زانوهایمان هم بالا نیامده بود. دماوند جهت اینکه حواسمان را پرت کند گفت:
- کارنامه هاتون رو دادن؟
romangram.com | @romangram_com