#این_مرد_ویران_است_پارت_148
- دقیقا. دماغوی مغرور بی شعور!انگار از فضا اومده بدبخت ایکبیری همچین شاخ بازی در میاره... دیدی چی میگفت؟(صدایش را نازک کرد)من توی پالایشگاه کار میکنم و مهندس اونجا هستم!بیا برو بابا... عرضه داشتی میرفتی دکتر میشدی!
من هم اعلام حضور کردم:
- من هم ازش خوشم نیومد. نظرتون چیه یه بلایی سرش بیاریم؟
دماوند: چی کارش کنیم؟بزغاله رو انگار به مبل چسبوندن، لامصب بلند نمیشه بره دستشوئی!
کیاوش خندید:
- فکر کنم یه چیزی چسبوندی به مبل ها؟
-زر نزنین. خواهرش چی؟من اصلا از شیرین خوشم نمیاد!
کیاوش با شیطنت گفت:
- ولی لامصب من کشته مرده ی هر چی شیرین و شیرین عسلم!
مشتی به بازویش زدم:
- خجالت نمیکشی بچه؟همسن مامانته!
دماوند با خنده گفت:
- اگه مامانش همسن شیرین بود که دیگه باباش غمینداشت.
من خندیدم و کیاوش یک مشت شن به سمتش پرتاب کرد. گفتم:
- حالا اینو بی خیال. چهار روز وقت گران بها رو از دست ندین!
کیاوش ژست ایکیوسان را گرفت و گفت:
- خفه شین تا فکر کنم!
من و دماوند به یکدیگر نگاه کردیم با زمزمه به یکدیگر گفتیم:
romangram.com | @romangram_com