#این_مرد_ویران_است_پارت_147

- نخیر!

فاریا خیلی جدی گفت:

- الحمدلله. . . حداقل به تو یکی امیدوار شدم.

بی توجه به آن دو، به سمت کیاوش برگشتم و گفتم:

- برو پسش بده برگرد.

-من این دختر رو آدم می‌کنم. یه مدت به حال خودش ولش کردم، رم کرده جفتک می‌پرونه. فعلا.

و رفت. او و فاریا خیلی قضیه را جدی گرفته بودند. کیاوش که جدی جدی فکر می‌کرد خرچران است و فاریا که حس می‌کرد واقعا خر است!ولی خوب شد که کیاوش آمد، اگر نمی‌آمد شاید سفر مزخرفی می‌شد!

شوک چهارم:

این شوک به من وارد نشد. بلکه شوکی وارده بر سمیه و البرز بود. البرز را می‌دیدم که مشکوک به سمیه نگاه می‌کرد و سمیه هم با شرم و هراس، چادر را روی صورتش می‌کشید. هل کرده بود انگار. البرز ناگهان خشمگین و البته با عرض معذرت از خانه بیرون زد. دیدم که به تراس رفته بود و سیگارش را بیرون کشیده بود. . . یاد حرف های سام افتادم.

- تو چرا سیگار نمی‌کشی؟

- برای چی باید سیگار بکشم؟

- چه می‌دونم؟!می‌گن هر مردی داغونه و اینا، سیگار می‌کشه تا آروم شه.

- سیگار قرص مسکن نیست. اتفاقاً مرد اونیه که دردشو با سیگار آروم نکنه... مرد اونه که مردونه درد بکشه ؛ ولی لب به سیگار نزنه!مرد باید هر چقدر هم درد کشیده باشه و از زندگی بریده باشه، باز هم سمت سیگار نره؛ سیگار ابهت نیست، فریب محضه!»

ولی من با سام موافق نبودم. البرز را نظاره می‌کردم که چگونه محکم پک می‌زد و به رو به رو نگاه می‌کرد. دلم برایش نسوخت و حتی همان یک ذره کنجکاوی که نسبت به او و سمیه داشتم هم از بین رفت. فقط یک تیتر از ذهنم خطور کرد:

- سیگار ابهته، حقیقت محضه!

فاریا دستم را کشید تا برایش تعریف کنم کیاوش اینجا چه غلطی می‌کند؟ همه چیز معمولی بود ؛ اما حس می‌کردم خانواده ی طاهری کمی‌معذب هستند ؛ اما انگار از قبل خبر داشتند که خانواده ی بهرامی‌هم دعوت هستند چون به هیچ وجه از دیدن آن ها تعجب نکردند. شاید سیزده نفری می‌شدیم. نهار را که از بیرون آوردند. من و دماوند و کیاوش پنهانی از خانه بیرون زدیم و به حیاط هجوم بردیم و به اصرار دماوند به ساحل رفتیم. یعنی ما عقل کل ترین افراد جهان بودیم. من نمی‌دانستم در آن هوای سرد، شمال رفتن چه صیغه ای بود؟

با کمی‌فاصله از دریای آرام و آبی نشستیم که من به شخصه یخ بستم. دماوند سریع گفت:

- خیلی بدم از این پسره میاد. چی بود اسمش؟سامان!

کیاوش هم در تائید گفت:

romangram.com | @romangram_com