#این_مرد_ویران_است_پارت_145

فاریا گفت:

-الی این پسره اینجا چه غلطی می‌کنه؟

کیاوش شاکی رو به من گفت:

- می‌بینی؟دریغ از ذره ای ادب!این همه زحمتش رو کشیدم، باز هم گستاخ و بی ادبه!فقط خودت خر خوشگلم... چرا با همسانت غریبی می‌کنی؟این عضو جدید گله اس!

از طرفی انزجار و از طرفی خنده به من فشار می‌آورد. می‌دانستم این خر را به خاطر من آورده است و این ژست و اینها، همه شان برای من است. لبخندی به رویش زدم و گفتم:

- فاریا فقط یه کم شگفت زده است. باورش نمیشه بعد از مدتها، خرچرون عزیزش رو دیده باشه!

فاریا از آن طرف بلند گفت:

- زر مفت نزن.

معصومه که فقط می‌خندید. دماوند ؛ اما با غرور گفت:

- اینا گله اتن؟خاک عالم توی سرت کیاوش. از گله هم شانس نداری!

کیاوش با افتخار، یک دستش را دور گردن من و دست دیگرش را دور گردن خر حلقه کرد و گفت:

- آخرین بارت باشه به خرهای من توهین می‌کنی!

دماوند تک خنده ای کرد:

- با اجازه ات، اون خرت، گاو منم هستا!

آه گاوچران!فراموش کرده بودم این یکی را. معصومه این بار با تاسف سرش را تکان داد و گفت:

- طویله است اینجا.

و وارد خانه شد و ما هنوز در حیاط مانده بودیم. باز خر عر عر کرد و این بار جفتک پراند که من و کیاوش از آن فاصله گرفتیم. رو به کیاوش گفتم:

- خنگ، این رو از کجا آوردی؟برش گردون. مامانت بفهمه، دعوامون می‌کنه ها.

کیاوش با هیجان گفت:

romangram.com | @romangram_com