#این_مرد_ویران_است_پارت_144
- معصومه!
فاریا دهانش را کج کرد:
- مختصر و مفید!زحمت افتادی!
و من اصلا حوصله نداشتم. کلافه گفتم:
- داستان داره بعداً میگم.
فاریا خواست چیزی بگوید که مات رو به رو شد. پس از چند ثانیه فریادوارانه گفت:
- تو؟
داشتم وارد خانه میشدم، با صدای فاریا سرم را چرخاندم. باورم نمیشد. کیاوش بود!خود خود خودش بود!یک خر هم کنارش بود و یک کلاه کپ هم سرش. از ذوق اشک در چشمانم نشسته بود!خرچران دیوانه!لبخند مکش مرگ مایی زد و بلند گفت:
- نمیای استقبالم سیماجون؟
با کمال میل. فاریا که دهانش باز مانده بود و معصومه هم با لبخند و دماوند با پوزخند نگاهمان میکرد ؛ اما هیچ کدام برایم مهم نبودند، جز کیاوش عزیز. جلو رفتم و بی طاقت یک دیگر را در آغوش کشیدیم. یعنی جا داشت فاریا سر خودش را به دیوار بکوبد. البته آغوشی کاملا سرسری!جوری که اصلا آن را درک نکردیم. انگار تنها هدفمان این بود که فقط همدیگر را به آغوش بکشیم!کیاوش خندید و گفت:
- حال کردم که چطوری ناراحت شدیا. . .
خندیدم:
- حالا همچین تحفه ای هم نیستی. یه لحظه دیدم نیستت، شکه شدم!
-تو که راست میگی!
با صدای عر عر از جایم پریدم. (خدایی الاغ عر عر میکنه، خر چی میگه؟)به چهره ی زشت و کریه کنارم نگاه کردم و با انزجار رویم را گرفتم:
- اَه کیاوش!
کیاوش بلند گفت:
- وای... اون یکی خرمم که اینجاس. عجب سعادتی خدایا. . . بیا، خرکم! بیا که دلم برات یه ذره شده بود!
romangram.com | @romangram_com