#این_مرد_ویران_است_پارت_143

- سلام جناب دماوند!

خواستم به او دست بدهم که به معصومه اشاره کرد و گفت:

- خوبین؟

خنده ام گرفت... تیپش خیلی حزب اللهی نبود. شلوار کتان مشکی، یک سوییشرت مشکی و همین! ؛ اما میان این آدم ها من به دنبال شخص دیگری می‌گشتم!پس خرچران عزیز کجا بود؟رو به معصومه گفتم:

- علی اکبر نیومده؟

معصومه جوابم را داد:

- نه داداشم نیومده.

یعنی یک لحظه حس کردم یک تشت آب یخ روی سرم خالی کرده اند!نتوانستم تظاهر کنم که برایم مهم نیست، با ناراحتی ای که در صدایم مشخص بود گفتم:

- واسه چی آخه؟

دماوند:آخی. . . دلت براش تنگولیده؟

برو بابایی نثارش کردم و بعد منتظر به معصومه نگاه کردم. معصومه سری تکان داد:

- موند دم حجره. آقام گفت نمی‌خواد بیاد.

خیلی ناراحت شدم. دلم می‌خواست او هم حضور داشت. . . این شوک دومی‌از همه بدتر بود!با حضور او، بیشتر خوش می‌گذشت! نامرد!قشنگ حالم گرفته شد که این را معصومه و دماوند فهمیدند.

شوک سومی؛

فاریا متعجب با دماوند و معصومه سلام علیک کرد و بعد رو به من گفت:

- کی هستن؟

به دماوند اشاره کردم و گفتم:

- دماوند

و بعد به معصومه اشاره کردم و گفتم:

romangram.com | @romangram_com