#این_مرد_ویران_است_پارت_142


- سلام خوش اومدین.

سام زیر لب گفت:

- مثل اینکه خیلی دوستشون داری.

حاجی لبخندی به من زد و گفت:

- سلام دخترم.

همین که مادرفولادزره پائین آمد، نتوانستم خودم را کنترل کنم و به سمتش دویدم. لبخندی زد و گفت:

- سلام نرجس جان.

با یاد نرجس لبخندی زدم و خودم را در آغوشش رها کردم که او هم با مهربانی مرا پذیرفت. دلم برایش یک ذره شده بود. به گرمی‌دست دادیم و روبوسی کردیم که گفت:

- نمی‌خواستیم مزاحم شیم. حاجی می‌گفت آقای سپهری اصرار می‌کنن!

لبخندم برای آن ها بی نهایت بود:

- آره دیگه، باید یه جوری جبران زحماتتون رو می‌کردیم.

-زحمت چیه دختر؟

و بعد مشغول سلام و احوال پرسی با سام شد. من هم نگاهم سمت معصومه چرخید و با شادی گفتم:

- معصومه خانم!

لبخندی زد و چادرش را کمی‌صاف کرد و بعد نرم در آغوشم گرفت و گفت:دلم برات تنگ شده بود نرجـ... نه نه! الی جون!

نفر بعدی، سمیه جان بود. گرم با من سلام کرد و ابراز شرمندگی کرد که مزاحم شده است و من هم سریعاً انکار کردم. سمیه و مادرفولاد زره که رفتند داخل، به سمت نفر بعدی چرخیدم که با دیدن دماوند ناخودآگاه پوزخند زدم. او هم پوزخندی زد و گفت:

- به به!پارسال دوست امسال آشنا سیماخانم.

تمام تلاشم را کردم که به پرش نزنم:


romangram.com | @romangram_com