#این_مرد_ویران_است_پارت_141

بی تفاوت شانه بالا انداخت:

- هر چی. ولی زیاد قلمی‌نشده بود که ضایع باشه. بلند هم بود، دیگه چی می‌خواستی؟

با سماجت گفتم:

- خیلی خوشگل نبود!

-وا. . . مدلینگ که نیست دیگه!حالا تو چته حرص می‌خوری؟حسودیت میشه؟

من و حسادت؟به آن ایکبیری؟خنده ام گرفت:

- نه که هوومه. واسه این حرص می‌خورم.

لباس هایم را بدون ذره ای خجالت، کاملا عوض کردم و فاریا یک ریز فک می‌زد:

- الی؟ناراحت نیستی اینقدر کوتاهی؟

وای!وای!وای! چطور تا این حد سریع بحث را عوض می‌کرد این فاریا؟!من اصلا کوتاه نبودم. هنوز سن بلوغم تمام نشده بود. من بلند می‌شدم. . . در واقع دوست داشتم اینطور تصور کنم. گفتم:

- بلند میشم.

خندید:

- ولی اینطوری هم بد نیستا... مثلا می‌تونی تا آخر پیش دانشگاهی، ردیف اول بشینی.

دهانم را کج کردم:

- کلاس اولی ام مگه؟

شوک دوم:

خانواده ی طاهری از راه رسیدند، با اسپورتیج قشنگشان. من سریع پله ها را پائین آمدم. خانواده ی بهرامی‌هنوز در نشیمن نشسته بودند و البرز و سام مشغول صحبت با آنها بودند. با دیدن سام که مشغول صحبت با شیرین بود اخمی‌کردم و خواستم بگویم سام که دیدم ضایع است برای همین گفتم:

- بابا خانواده ی طاهری اومدن.

سام معذرت خواهی کرد و همراه من به سمت ورودی آمد. ریموت را فشرد و اسپورتیجی که همیشه در حیاط دلنشینشان پارک می‌شد، در حیاط ویلای سام پارک شد. حس می‌کردم حتی اسپورتیج هم به من لبخند می‌زند و می‌گوید:کجا بودی این چند وقته؟هیجان زیادی داشتم. همین که ماشین کاملا پارک شد و حاجی از ماشین پیاده شد ناخودآگاه بلند گفتم:

romangram.com | @romangram_com