#این_مرد_ویران_است_پارت_140


- البته فاریا جان، مثل دخترم هست ولی دوست الیسیماست.

فاریا هم به همه شان سلام کرد. من هم با عرض پوزش همراه فاریا روانه ی یکی از اتاق ها شدیم. ما گاهی اوقات به ویلا می‌آمدیم که حاضرم قسم بخورم همیشه البرز حضور داشته بود! در تمام تفریحاتمان حضور موثر داشت. همین که در را بستم، فاریا روی تخت ولو شد و گفت:

- آخیش... مردم!

-آها. . . الان این روحته که انقدر سرحال و سرزنده اس؟

فاریا روی تخت نیم خیز شد و گفت:

- عجب پسر لوسی!چرا اینطوری نگاه می‌کرد؟انگار از مریخ آوردنش عتیقه رو!

با انگشت نوک دماغش را بالا داد و چشم هایش را باریک کرد و سرش را بالا گرفت. با صدای تودماغی و مغروری گفت:

- سلام آقای سپهری. از دیدنتون خرسندم.

از ژستش خارج شد و گفت:

- بابا خرسند. . . بابا انیشتین. . . بابا برد پیت. . . بابا پسر بیل گیتس. . .

فهمیدم در مورد سامان حرف می‌زند. خندیدم و شالم را از سرم کشیدم:

- عشق منی فاریا. مدام در حال مزه پرونی.

دکمه های مانتویم را باز می‌کردم که گفت:

- ولی دختره چه خوشگل بودا. . چه لبخندی هم تحویل بابات می‌داد!

سعی کردم اخم نکنم تا فاریا متوجه ی حساسیتم نشود. کجای آن ایکبیری خوشگل بود؟ حرفم را به زبان آوردم که فاریا چشم هایش را گشاد کرد:

- وا. . . چشم هاش که عسلی بود!موهاش هم فر درشت کاراملی، لب های خوب، دماغِ. . .

سریع گفتم:

- عملی بود!


romangram.com | @romangram_com