#این_مرد_ویران_است_پارت_139
- میگفتی این البرز مزخرفه ولی دیگه نمیدونستم در این حد!
صدای البرز میخکوبمان کرد:
- نظر لطفتونه!
سام خارج از گود پرسید:
- چی؟
البرز گفت:
- هیچی. . . خودشون فهمیدن.
گوش که گوش نبود، رادار بود! مردک خجالت نمیکشید با چهل و خرده ای سن، فال گوش میایستاد؟ فاریا ایشی گفت و من هم به بیرون خیره شدم. فاریا هندزفری اش را بیرون کشید و من هدفونم را به گوشی ام وصل کردم. او هم هندزفری اش را به هدفونم وصل کرد و دوتایی مشغول اهنگ گوش دادن شدیم. آهنگ هم مگر جز لیتو میشد؟
اولین شوک:
خانواده ی بهرامی. از اقوام دور البرز و از کلینیکی که سام جدیداً با آن قرارداد بسته بود. پدر خانواده، پولدار، تحصیل کرده ی فرنگ، معین بهرامی، دکتر چشم پزشک!مادر خانواده، شیک پوش، توران جان، خانه دار! پسر خانواده، نخبه ی مملکت، عقل کل، مخ فیزیک هسته ای، س؛ امان بهرامی! و ؛ اما بلای جان، ملکه الیزابت، سیرینتی پیتی، شیرین بهرامی، اپتومتریست! حاضر بودم قسم بخورم همه شان کور بوده و مانند سام چشم هایشان را عمل کرده بودند. البته س؛ امان جان، عینک داشتند که خیلی هم شاخ ترش کرده بود. جای کیاوش خالی تا بیاید جلوی این نخبه لنگ بیندازد! اینکه آنها به چه دلیل به ویلا دعوت شده بودند را نفهمیدم و سام هم سرش شلوغ بود که از او بپرسم. فاریا هم که اول غر زد که چرا نگفتی مهمان دارید ؛ اما بعد با دیدن سامان و شیرین خندید و گفت:
- جون میده کرم بریزیم اذیتشون کنیم.
خانواده ی بهرامی؛ اما با البرز و سام خیلی صمیمیبرخورد میکردند.
توران جان لبخندی زد و گفت:
- شما باید الیسیماجان باشی، درسته؟
جلو رفتم و با او دست دادم، خشک و خالی. سام هم مرا با معین بهرامیآشنا کرد و بر حسب وظیفه به او سلام کردم و معمولی دست دادم. شیرین که لبخند شیرینی هم داشت با مهربانی نگاهم کرد و گفت:
- سلام عزیزم.
اصلا در نگاه اول از او خوشم نیامد. نمیدانم چرا! با او هم دست دادم. به نخبه ی مملکت که رسیدم نمیدانستم دقیقا چه واکنشی داشته باشم. من دستم را دراز نکردم که او هم ایضاً. برای هم سر تکان دادیم و آرام سلام کردیم. معین به فاریا نگاه کرد و گفت:
- آقای سپهری، نگفته بودین که یه دختر دیگه هم دارین.
سام به فاریا نگاه کرد و لبخندی زد:
romangram.com | @romangram_com