#این_مرد_ویران_است_پارت_136


- الیسیما جان دوستت رو چرا سرپا نگه داشتی؟

من هم نگاهی چپکی به فاریا کردم و دوتایی سوار ماشین شدیم. فاریا با دیدن البرز سریع گفت:

- سلام.

یعنی قشنگ یاد کلاس اولی هایی افتادم که با دیدن معلم هل می‌کردند. جا داشت به فاریا بگویم:

- بپا از هول حلیم نیوفتی تو دیگ!

البرز به سمت فاریا برگشت و با لبخندی که من از آن متنفر بودم گفت:

- سلام. شما از دوستهای الی جان هستی؟

فاریا سری تکان داد و بالاخره موقعیت خودش را به دست آورد:

- بله. فاریا هستم.

سام هم نشست و گفت:

- خب. . . بریم که داره دیر میشه.

و بعد مشغول صحبت با البرز شد. فاریا به سمت من برگشت و گفت:

- دلم برات تنگ شده بود الی!

انکار در برابر این دیوانه ی زنجیری که دوستش داشتم، فایده ای نداشت:

- منم.

یک تای ابرویش را بالا داد:

- به! منور فرمودین بنده ی حقیر رو!حالا جدی جدی تو هم دلت تنگ شده بود؟

خندیدم که خودش هم خندید. وراجی های من و فاریا شروع شد. از کار در شهربازی و بلیط فروش بودن، از اینکه پدرش همراه خانواده ی جدید به استرالیا مهاجرت کرده بودند، از اینکه دیگر تنهای تنها شده است و اگر بمیرد هم کسی نیست که به دادش برسد، از همه چیز!و عجیب بود منی که از وراجی متنفر بودم، هیچ وقت از پرحرفی های فاریا خسته نمی‌شدم. چون فاریا را نسبتاً درک می‌کردم و با عمق وجود، برای ناراحتی هایش ناراحت می‌شدم.


romangram.com | @romangram_com