#این_مرد_ویران_است_پارت_135

فاریا متعجب پرسید:

- چی کدومش رو؟

سام خندید:

- می‌گم کدومشو شوخی کردی؟اینکه خوشگل و خوشتیپم یا اینکه به خاطر من اومدی؟

فاریا کلافه و خجالت زده سرش را پائین انداخت که این بار من در حکم یک دوست ناب به دادش رسیدم:

- وای سام چه گیری دادی؟گفت که شوخی کرده. در مورد قیافه و تیپت هم نگران نباش. هنوز هم دلبری!

دیگر نفهمیدم چه شد... چرا آن حرف را زدم؟چرا گفتم دلبر است؟چرا سام با وجود سی و نه سال سن، باز هم سرزنده بود؟چرا صورتش پر از چین و چروک نشده بود؟چرا موهایش سفید نشده بودند؟چرا کچل نشده بود؟چرا از تیپ نیفتاده بود؟چرا هنوز هم می‌توانست دلبر باشد؟صدایی از درونم فریاد کشید:

- سی و نه سالشه!پیرمرد شصت ساله که نیست...

پس چرا با آن همه درد باز هم جذاب مانده بود؟ چرا آن همه درد، زشت و بی ریختش نکرده بود؟با خودم که رودربایستی نداشتم، من کمی‌احساس ترس و شاید حسادت می‌کردم. دلم نمی‌خواست سام جز من به کس دیگری فکر کند؛ خودخواهی محض بود ؛ اما نمی‌توانستم به هیچ وجه این خودخواهی را از خودم دریغ کنم ؛ چون معتقد بودم سام حق من است. منی که نه پدر دارم و نه مادر، سام هدیه ای است که شاید خدا به من داده است. هدیه ای که صرفاً برای کمک به من است و اینکه احساس تنهایی و بی سرپناهی نکنم. ولی با این حال، اصلا دلم نمی‌خواست سام حتی یک ثانیه به دختر دیگری فکر کند یا دختری برای او عشوه بریزد. وای از آن روزی که کسی عاشق سام شود! من زندگی آن شخص را به آتش می‌کشم.

سقلمه ای از سوی فاریا دریافت کردم:

- عوضی تو نباید به من می‌گفتی که بابات پشت سرمه؟

از اینکه به جای لفظ سام، از کلمه ی پدر استفاده کرده بود، ناخودآگاه لبخند کوتاه و محوی روی لبم نشست. بی خیال و بی تفاوت شانه ای بالا انداختم و گفتم:

- مگه خودت نگفتی یه بی شعورم؟دیگه اینم جز اخلاقای بی شعوریمه.

فاریا ادایم را درآورد و شانه هایش را بالا انداخت:

- مگه خودت نگفتی بی شعورم؟. . وای الی وقتی شونه هات رو بالا می‌اندازی و سربالا جوابم رو می‌دی، کفرم رو درمیاری!

به شانه اش زدم:

- بی خیال. فعلاً عخشت داره صدات میکنه.

-عخشم؟

سام گفت:

romangram.com | @romangram_com