#این_مرد_ویران_است_پارت_133

سام نگاهم کرد و گفت:

- نه مشکلی ندارم.

البرز را دیدم که از دور می‌آمد. اخم کردم و غر زدم:

- حالا نمی‌شد البرز با ماشین خودش بیاد؟حتماً باید با ما بیاد؟

سام لبش را گزید:

- این چه طرز صحبت کردن در مورد البرزه؟اصلا دوست نداشتم.

- من آدم رکی هستم. نمی‌تونم تظاهر کنم که از البرز خوشم میاد.

سام با حرص گفت:

- وای وای الیسیما. تو منو می‌کشی آخرش!چرا اینجوری می‌کنی دختر؟

صورتم را برگرداندم که البرز هم سوار شد؛ البته جلو نشست و من هم به خاطر او مجبور شدم عقب بنشینم. البرز رو به سام گفت:

- خدایی سام به نظرت اون ویلا جای خودمون و خانواده ی طاهری رو داره؟

کسی نبود بگوید تو کی جز من و سام شدی که می‌گویی خودمان؟! تو خودت هم یک اضافه هستی، جهت اطلاع! اما نگفتم تا به عشق ابدی پدرم که البرز بود، توهین نشود. سام ماشین را روشن کرد و با درماندگی گفت:

- خودمم نمی‌دونم. حالا یه کاریش می‌کنیم.

به فاریا تک زنگ زدم و قرار شد سر خیابان بیاستد. با دیدن قد بلندش رو به سام گفتم:

- صبر کن سام.

سام کنار پای فاریا متوقف شد. پیاده شدم. خیلی دلم می‌خواست محکم بغلش می‌کردم، ؛ اما در قانون های نانوشته ام، جایی برای در آغوش گرفتن فاریای عزیز نبود ؛ اما فاریا که این قانون را نداشت، بدون صبر به سمتم آمد و محکم در آغوشم کشید. قدم تا شانه اش می‌رسید. .. خوش به حالش که بلند بود!آنقدر من را به خودش فشار داد که دیگر کلافه شدم:

- بسه فاریا لهم کردی.

با حرص رهایم کرد و با غر غر گفت:

- بی جنبه ی بی لیاقت بی عاطفه بی شعور!(طریقه ی حرف زدن دخترای امروزی!)

romangram.com | @romangram_com