#این_مرد_ویران_است_پارت_132
- تا چشت درآد. حالا میای یا نه؟
-گفتم که. سام میدونه که من رو دعوت میکنی؟
-نمیدونه ولی مشکلی هم نداره. خودت میدونی که اهل زیادی اصرار کردن نیستم. پس بیا.
-من که از خدامه. حالا کِی؟
-فردا من و سام میایم سراغت. کجایی؟
خندید:
- رو به روی سازمان حفاظت از محیط زیست.
مثل خودش خندیدم و گفتم :
- نظرت چیه خودت رو معرفی کنی به عنوان جانور در حال انقراض؟
-د نه دِ! اتفاقا برعکس گونه ی من در حال زیاد شدنه ؛ جوری که مسئولین نمیدونن چطوری جلوی این پیشرفت رو بگیرن.
-آها. . . راست میگیا. هر روز داره ؛ امار احمق ها بیشتر میشه.
صدای گرفته اش را تشخیص دادم:
- نه. منظورم بچه های طلاق بود!خداحافظ.
دلم براش گرفت. قلبم هم ناراحت شد! فاریای بیچاره، نه مامانی نه بابایی!تنهای تنها... کاش کسانی که میخواستند از دست پدر و مادرهایشان فرار کنند و مستقل بشوند، تنها یک بار با فاریا حرف میزدند... بی حامیبودن حس بدی بود! درست خودِ خودِ پوچی!
سوار شدم. سام گفت:
- الیسیما خانواده اش راضی ان؟
خانواده؟فاریا؟حرفش را هم نزن. گفتم:
- آره. تو که مشکلی نداری؛ داری؟
romangram.com | @romangram_com