#این_مرد_ویران_است_پارت_131
متعجب پرسید:
- چطور؟
یاد آن روزی افتادم که از خانه بیرون زده بودم. گفتم:
- من وقتی باهات کار دارم برنمیداری به محض اینکه میخوام یه خبر خوش بهت بدم سر اولین بوق بر میداری. خیلی آشغالی!
غش غش خندید:
- جدی؟به خدا تقدیره. گاهی اوقات گوشی خط نمیده. لعنتی این شهربازی نقطه ی کوره.
-هنوز بلیط میفروشی؟
-وا. . . بهم برخوردها. مگه بلیط فروشا چشونه؟
خندیدم:
- تو یکی حرف از برخوردن نزن که باورم نمیشه.
-خب بابا... نگفته واسه چی زنگ زدی و وقت گران بهای من رو هدر دادی؟
روی تختم نشستم و گفتم:
- میخوایم بریم شمال. . دعوتت میکنم پاشی بیای.
-مرسی دعوت کردی. ولی واقعا فکر کردی اون بابای عتیقه ات میذاره منم بیام؟
جدی شدم:
- هی هی... در مورد بابای من درست صحبت کن.
صدای بلندش را شنیدم:
- او. . . کی میره این همه راهو؟ تا دیروز که کارد و پنیر بودین حالا شدین لیلی و مجنون؟
باز هم جدی گفتم:
romangram.com | @romangram_com