#این_مرد_ویران_است_پارت_130


- کیف می‌کنی چطور از اتاقت بیرونت می‌کنه؟

سام خندید:

- خونه ی من دختر سالاریه.

البرز چشمک زد:

- زن سالار هم میشه.

سریعاً اخمی‌کردم و در جواب البرز با خشم گفتم:

- نمیشه.

حس کردم لبخند روی لب سام ماسید ولی البرز ادامه داد:

- چرا؟تو که تا ابد ملکه نمی‌مونی!

خواستم جوابش را دهم که سام پادرمیانی کرد:

- بهتره من و تو بریم البرز. الیسیما می‌خواد بخوابه.

کوتاه ؛ اما عمیق پیشانی ام را بوسید و همراه البرز سینی به دست خارج شد. به محض اینکه رفتند روی تخت ولو شدم و به این فکر کردم:

- اگه سام ازدواج کنه من چی میشم؟نه نه... ازدواج نمیکنه. یعنی برای چیشه؟ الان چهل سالشه. . اصلا کی زن این میشه؟. نه من نمی‌ذارم قصه ی من، قصه ی سیندرلا بشه... البرز هم الکی یه چی پروند...آره سام اهل ازدواج و اینا نیست. نکنه عاشق کسیه؟. . نه دیوونه نیست. . .

خیال خودم را اینگونه راحت کردم. اصلا سام که مدام درگیر من بود، کی وقت کرد عاشق کسی شود؟ تبم به نسبت فروکش کرد و من هم سیر دلم خوابیدم.

آن قدر اصرار کردم که سام به خانواده ی طاهری زنگ زد و آن ها را هم دعوت کرد. اول که قبول نمی‌کردند، ولی بعد با حرف های سام در جهت اینکه این دعوت فقط یک تشکر است قبول کردند. تعطیلی بیست و دو بهمن به داد ما رسید و تصمیم گرفته بودیم برویم شمال؛ چهار روز. البرز هم که عضو دائم بود! یعنی این بشر غیر قابل حذف بود. سمیه خانم و دماوند هم دعوت بودند... یعنی البرز چه واکنشی خواهد داشت؟یعنی واقعا رابطه ای بین البرز و سمیه بود؟ این سوال ها مغزم را درگیر می‌کرد... گوشی ام را از روی میز برداشتم و شماره ی فاریا را گرفتم. اولین بوق برداشت و صدای شادش در گوشم پیچید:

- سلام الی جون!

اخمی‌کردم و با حرص گفتم:

- تو علم غیب داری فاریا؟


romangram.com | @romangram_com