#این_مرد_ویران_است_پارت_129

- چقدر تو سر به هوایی دختر. باز کار دست خودت دادی؟

و علی اصغر هم با خجالت ظاهری، سرش را به زیر می‌انداخت و نگاهم نمی‌کرد؛ چون الکی مثلا چشم پاک بود! کاش بودند... دلم برای آن خانواده ی عزیز و صمیمی‌تنگ شده بود؛ برای تظاهرها، برای دروغ هایی که من و کیاوش می‌گفتیم، برای شیطنت هایمان، برای چشم غره های مادر فولاد زره، برای سوتی ها، برای اینکه من گلدان را شکستم ؛ اما گردن کیاوش انداختم و مادرفولاد زره قیمتش را از پول تو جیبی اش کم کرد، برای وای فای پر سرعت و مودمی‌که شکست، برای شبی که همه به خانه ی سمیه دعوت شدیم و من و کیاوش پنهانی به اتاق دماوند رفتیم و جزوه ی زیستش را پاره کردیم و کیاوش گوشی لمسی پنهانی اش را پیدا کرد و آن را با خودش برد. وقتی دماوند فهمید گوشی اش نیست از ترس سکته کرد، فکر کرد سمیه آن را پیدا کرده است... من در آن خانواده ی صمیمی‌چقدر خوشحال بودم ؛ اما اینجا تنها من بودم و سام و البرز! خانواده ای که نه صمیمی‌بودیم و نه خوشحال!

صدای البرز من را به خودم آورد:

- رفتی تو هپروت؟

به اطرافم نگاه کردم و گفتم:

- سام کجا رفت؟

پوزخندی زد:

- بابای گلت رو می‌گی؟رفت قرص هات رو بیاره.

چیزی نگفتم و او هم چیزی نگفت؛ اما نگاه خیره اش کلافه ام می‌کرد. آنقدر تیز نگاهم می‌کرد، که حس می‌کردم زیر اشعه ی ایکس قرار گرفته ام. سنش از آن گذشته بود که به او بگویم هیز است. چهار سالی از سام هم بزرگ تر بود و لقب هیز مناسبش نبود. نگاهش کلا همینطوری بود؛ خیلی تیز!و من اصولا از نگاه های تیزی که فکر انسان را می‌خواندند، بدم می‌آمد. سعی کردم نسبت به نگاه تیزش بی تفاوت باشم و موفق هم شدم. سام وارد شد؛ قرص به دست. نشست و گفت:

- قبل از اینکه سوپ بخوری قرصت رو بخور.

قرص را خوردم و به سوپ خوش رنگ نگاه کردم. به ظاهرش نمی‌آمد که بد مزه باشد. قاشقی از آن خوردم و هیچ مزه ای را احساس نکردم. چون سرما خورده بودم، بویی احساس نمی‌کردم. و این خوردن این سوپ کوفتی را راحت تر می‌کرد برایم. سام به سمت البرز چرخید و گفت:

- فکر کنم الیسیما از دست پختت خوشش اومده.

سریعاً دچار یک حالت منزجر شدم. ابروهایم را به هم نزدیک کردم و گفتم:

- تو اینو پختی؟

لبخند بی معنایی زد:

- نه همراه بابای گلت پختم.

نمی‌دانستم تا کی می‌خواهد این بابای گل را به رویم بیاورد. برای اینکه ضایع نشود، سوپ را تا نصفه خوردم و رو به دوتایی شان گفتم:

- خوابم میاد.

البرز رو به سام گفت:

romangram.com | @romangram_com