#این_مرد_ویران_است_پارت_128
حس کردم تمام اعتماد به نفسی که به دست آورده بود از دست رفت ؛ اما نمیخواستم حس کند جوان است؛ نمیدانم چرا... یعنی آن لحظه میدانستم چرا ؛ اما میخواستم خودم را بزنم به کوچه ی علی چپ. . . گفتم:
- چرا اینجوری نگاهم میکنی؟اون میخواست خرمون کنه ازش دستبند بگیریم وگرنه مرض نداشت که الکی در مورد جوونی تو نظر بده.
آهی کشید و گفت:
- اوف. . . مثل اینکه پیر شدما. شوخی که نیست؛ سی و نه سالمه.
آه خدایا، این سرماخوردگی است یا عذاب الیم؟! چشم های سرخم را بستم و دوباره باز کردم که اشک درشتی از لای آن بیرون زد. اشک دیگری از چشم چپم چکید. چشم هایم میسوختند. حس میکردم زیر این همه لایه ی ضخیم پتو دارم خفه میشوم. صدایم هم شبیه خروس شده بود. بدتر از همه دست ها و پاهایم بودند که از سرما یخ زده بودند. جای دبیر فارسی ام خالی؛ در آن لحظه معنای کامل آرایه ی پارادوکس بودم. ضد و نقیض! از بالاتنه در جهنم به سر میبردم و از پائین تر از گردن، در آلاسکا. حس میکردم در گلویم سرب داغ ریخته اند که آنقدر میسوزد. بدتر از همه چهره ی حسینی بود که از جلوی چشم هایم کنار نمیرفت. مدام هم صدایش در گوشم بود« هر کس با خدا دشمنی کند، بداند که خداوند به سختی عقوبت میکند»
شانس هم نداشتم که بیماری ام در روزهای هفته باشد تا مدرسه نروم. دقیقا از چهارشنبه بعدازظهر که از بازار برگشتیم و من آن بستنی لعنتی را خوردم، تب کرده بودم تا الان. سام همه ی تهران را روی سرش گذاشته بود. پدرِ البرز را درآورد تا دکتر خانوادگی شان را بفرستد. آخر نه که البرز اینها خیلی های کلاس بودند، پزشک شخصی شان برای کس دیگری کار نمیکرد. من حاضر بودم بمیرم ؛ اما دکتر خانوادگی او، بالای سرم نباشد. موهای عرق کرده ام به سرم چسبیده بودند. از اتاق سام خوشم نمیآمد؛ موجی از حس های منفی به سمتم سرازیر میشدند. . و به دلیل خراب بودن شوفاژ اتاقم، مجبور بودم به اتاق سام بیایم. در باز شد و سام سینی به دست وارد شد.
هنوز نیامده غرغرهایش شروع شد:
- وای دختر من چند بار بهت گفتم بستنی نخور؟حالا بیا نگاه کن. نمیتونی تکون بخوری.
شهلا که رفته بود، سام یک تنه جایش را پر کرده بود. البته از شهلا قابل تحمل تر بود. چون تا نگاهم میکرد، غرغرهایش را فراموش میکرد و نازم را میکشید. کنارم نشست و کمکم کرد تا نیم خیز شوم... همین که نیم خیز شدم البرز وارد شد. از کینه نگاهش کردم. حس میکردم اینکه دارم از گرما میسوزم تقصیر اوست. چون طبق گفته های حسینی، نامحرم محسوب میشد و شاید به خاطر اینکه من حجاب را رعایت نکرده بودم به چنین عذابی گرفتار شده بودم! البته هر چقدر هم خانواده ی کیاوش رویم تاثیر گذاشته بودند، نمیتوانستم در مقابل البرز محجبه بازی در بیاورم. دلیل اول به خاطر رابطه ی صمیمیمان بود. از وقتی چشم هایم را باز کرده بودم، او و سام را دیده بودم. و دلیل دوم هم اینکه بعد از شانزده سال، محجبه شدن من چه فایده ای داشت؟ او که تماما من را دیده بود، پس فایده اش چه بود؟
سام بلند شد و موهای روی شانه ام افتاده را، جمع کرد و پشت گوشم فرستاد و در همان حال گفت:
- اگه میتونی برو حموم.
البرز گفت:
- نه میره حموم میاد بیرون سردش میشه بدتر میشه.
چشم هایم را برایش تنگ کردم به معنی تو دیگر ساکت! من که میدانستم اینها همه برای تظاهر است وگرنه او دوست دارد من همین الان بمیرم و او صاحب ارث سام شود. سام جایم را کمیمرتب کرد و گفت:
- خب. . . بیا سوپت رو بخور.
به مایع نارنجی رنگ نگاه کردم. از سوپ خوشم نمیآمد. با دیدن سوپ، یاد سوپی افتادم که مادر فولاد زره برای معصومه درست کرده بود و من هم از آن خوردم. چقدر دوست داشتم در باز میشد و خانواده ی طاهری وارد میشدند. مادر فولاد زره با صورت بدون لبخند، جلو میآمد و دست به سرم میکشید. حاجی از دور لبخند پدرانه اش را نثارم میکرد و معصومه هم بالای سرم قرآن را ده دور ختم میکرد و کیاوش عزیز به من چشمک میزد و میگفت:
- حالا واسه مون قوقولی قوقو بکن نرجس خاتونی.
سمیه جان میآمد و با نگرانی میگفت:
romangram.com | @romangram_com