#این_مرد_ویران_است_پارت_127
- بریم خونه دیگه؟
سریع اخمیکردم و گفتم:
- هنوز بستنی نخریدی برام.
سام خندید:
- ای بابا. . فکر کردم یادت رفته.
با افتخار و پوزخند گفتم:
- من هیچ وقت هیچ چیز یادم نمیره. بریم بستنی بخوریم.
باشه ای گفت و به راه افتادیم. از کنار سطل آشغال که رد میشدیم، دستم را روی گردنبند گذاشتم و محکم فشردم که پاره شد. بدون ذره ای تردید آن را در سطل انداختم. من هیچ وقت اثری از آن گذشته ای که به هویتم مربوط بشود، باقی نمیگذارم.
بستنی فروشی؛ همه در حال نسکافه و هات چاکلت خوردن و من و سام در حال بستنی خوردن. سام روی صندلی نشست و در حالی که بستنی شکلاتی را میخورد، به بیرون خیره بود. هنوز یک اسکوپ از بستنی ام را تمام نکرده بودم که گوشی در جیبم لرزید.
تا خواستم آن را جواب بدهم قطع شد. در کمال تعجب دیدم دماوند بوده است. .دو عدد شاخ روی سرم سبز شده بود. باورم نمیشد دماوند به من زنگ زده باشد. بی خیال گوشی را در جیبم گذاشتم و سام نگاه کردم که در افق غرق شده بود. یکی دوبار صدایش زدم ؛ اما جواب نداد. بار سوم که صدایش زدم به سمتم برگشت و با لحن عجیبی گفت:
- من خیلی جوون میزنم الیسیما؟
پس بگو؛ آقا در فکر و خیال فرزانه غرق شده بود. و شاید فکر اینکه جوان است. چپ چپ نگاهش کردم که متعجب گفت:
- جوون نمیزنم؟
دست هایم را روی سینه ام قلاب کردم:
- از کی تا حالا سنت برات مهم شده سام؟
خودش را جمع و جور کرد:
- سن که یه عدده. فقط میخواستم بدونم جدی جوون میزنم یا خانمه دروغ گفت. البته چه دلیلی داره که بخواد دروغ بگه؟!
حتماً اولین کسی بوده که این را به سام گفته است، فرزانه نیستی تا ببینی چگونه سام را در افق غرق نموده ای. بالاخره این عشوه های خانم ها یک جا، موثر واقع شدند. سام یک قاشق بستنی خورد و در حالیکه دندان های دوتایی مان از سرما به هم میخورد به هم نگاه کردیم. میدانستم منتظر جواب است برای همین گفتم:
- دروغ گفته.
romangram.com | @romangram_com