#این_مرد_ویران_است_پارت_126
به یک چرم مشکی اشاره کرد و گفت:
- خوبه روی اون اسمت رو بزنن؟خوشگل میشه ها.
با تصور حکاکی اسمم روی آن، به سلیقه ی سام فکر کردم؛ خیلی هم بدسلیقه نبود. آه یادش بخیر آن وقت ها که میگفتم عاشق شهلا شده است؛ قرار بود شهلا زن بابای عزیزم بشود. و من مدام میگفتم که سام چقدر بدسلیقه است. آه یادش بخیر. . . اصلا چه شد که یاد شهلای مرحوم افتادم؟آه شهلا کجایی که ببینی پس از مرگت من مدام چای با شکر میخورم و چقدر هم خوشحالم از نبودنت. کم تر از ده ثانیه فرزانه برگشت و طبق سلیقه ی سام قرار شد که روی چرم مشکی اسمم را بزنند. و چقدر هم فرزانه گفت که سام خوش سلیقه است. مغزم رو به انفجار میرفت. من و سام کنار هم روی صندلی نشستیم. سام گفت:
-چیز دیگه ای میخوای بگو دخترم. گردنبند میخوای؟
به گردنبند آویزان در گردنم اشاره کردم و گفتم:
- این چه گردنبندیه؟از وقتی یادمه توی گردنم بوده و منم درش نیاوردم.
سام تلخندی زد و گفت:
- نمیدونم. وقتی دزدیدمت توی گردنت بود. تنها یادگاری ای بود که از الی داشتم. نتونستم پرتش بدم. نمیدونم، شاید هم دلیل خاصی نداشت که دورش ننداختم.
این گردنبند باقیمانده ی دو معتادِ موادفروش بود؟از گردنبند نشسته روی گردنم متنفر شدم. ده دقیقه تمام شد و من به دستبند نسبتاً زیبای چرم نگاه کردم. با خط زیبایی روی آن نوشته شده بود الیسیما. البته به لاتین. سام با خوشحالی دستبند را در دست گرفت و گفت:
- حالا این خوشگله یا اون نماد خوشبختی؟
من و فرزانه همزمان به یکدیگر نگاه کردیم و خندیدیم؛ البته جوری که سام نفهمد. قیمتش را پرداخت کردیم و از آن مغازه بیرون زدیم که سام دستم را کشید و گفت:
- اینو بنداز دستت.
خواستم اعتراض کنم که با لطافت دائمیصدایش گفت:
- به خاطر من.
مگر میشد به این صدای مهربان و لطیف نه گفت؟سری تکان دادم و دستبند چرم را دور دستم پیچاندم و گره هایش را محکم کردم. سام خندید:
- چه خوشگله.
-آره.
سام گفت:
romangram.com | @romangram_com