#این_مرد_ویران_است_پارت_122


باز هم همانطور نگاهش کردم. من تا او را قانع نمی‌کردم بستنی بخرد، کوتاه نمی‌آمدم. همانطور مانده بود و نگاهم می‌کرد. جلو آمد و با پوف گفت:

- باشه می‌خرم برات.

سریعاً لبخندی زدم و گفتم:

- مرسی سام.

از لبخندم لبخند زد و کنار هم به دنبال یک بستنی فروشی راه افتادیم. دستم را گرفته بود و من پر بودم از حس امنیت، حس آرامش، حس خوشبختی. حتی اگر هیزترین افراد دنیا در این خیابان به من نگاه می‌کردند، به هیچ وجه از نگاهشان نمی‌ترسیدم. چون پدرم همراهم بود و این پدر، سپر بلای من بود. این پدر، همه کس من بود. جز او کس دیگری نداشتم.

به لباسهایم نگاه کردم. یک مانتوی تا روی زانو و شلوار راسته. آستین سه ربعم زیر پالتو پوشانده شده بود و موهایم هم زیر شال؛ البته نه خیلی محجبه ؛ اما به هر حال از قبلاً که مدام موهایم بیرون بود، بهتر بودم. دست خودم نبود؛ خانواده ی کیاوش خواه ناخواه من را به این پوشش عادت داده بودند. جوری که شاید باورش عجیب باشد؛ اما از اینکه با پوشش قبلی ام بیرون بروم، احساس معذبی می‌کردم. به قول کیاوش، خانواده اش عجب تاثیر مثبتی روی من داشتند... خانواده ی عزیز طاهری!

سام کلافه گفت:

- خدا با ما مظلوماست! نگاه کن یه بستنی فروشی هم نیست.

دستش را کشیدم:

- یه کم صبر کن الان پیدا می‌کنیم. تو هم قبلاً صبورتر بودیا.

با دیدن یک دستبند فروشی محکم دست سام را کشیدم و گفتم:

- وای سام.

حس کردم آنقدر دستش را محکم کشیده ام که دستش در دستم مانده و خودش جا مانده است. خندید و گفت:

- وای الیسیما حس می‌کنم یه دختر دیگه دارم.

به دستبندها نگاه کردم. انواع دستبندها؛ چرم، بدل، استیل، رنگی، برنز، نقره، طلا. نگاهم را دقیق روی تمامشان چرخاندم و بالاخره با دیدن یک دستبند چرم مصمم شدم که آن را بخرم. به سام گفتم:

- اون چطوره؟

به سمتی که اشاره می‌کردم نگاه کرد و گفت:

- no love ؟ نه خوشم نیومد الیسیما.


romangram.com | @romangram_com