#این_مرد_ویران_است_پارت_121

- جانم؟

دستش را محکم گرفتم و گفتم:

- بریم بستنی بخوریم؟

مهربان خندید و گفت:

- بستنی بخوریم؟دیوونه شدی دختر؟توی این هوا؟

لبخندی زدم و گفتم:

- وقتی یه دختر دیوونه اس، پس باباش چطوریه دیگه؟

نوک دماغ یخ زده ام را کشید و گفت:

- عجب دختر بی ادب و گستاخی دارما.

چشمکی زدم و گفتم:

- دختر بی ادبش شیرینه.

تحمل نکرد و بلند خندید. خودم هم خنده ام گرفت. دست های یخ کرده ام را در دست های حمایت گرِ گرمش گرفت و گفت:

- می‌تونم به خوردن یه نسکافه دعوتت کنم ولی در مورد بستنی کور خوندی.

متوقف شدم که او هم متوقف شد. دست هایم را معترض دور هم گره کردم و گفتم:

- باشه... یادم می‌مونه.

جلو آمد و گفت:

- الیسیما چقدر لوس شدی اخیراً. مثل اینکه مهربونی ات با لوس بودنت رابطه ی مستقیم داره ها.

مگر می‌شد مردی به خوبی او پدرت باشد و تو خوشحال و خوشبخت نباشی؟مگر می‌شد من دختر گل بابا نشوم ؛ وقتی پدرم آنقدر خوب است؟همانطور صامت نگاهش کردم که متفکر گفت:

- فکر کنم داری به دوره های بداخلاقی ات بر می‌گردی. . دوباره می‌خوای بشی الیسیمای بداخلاق که باباش رو دوست نداره؟

romangram.com | @romangram_com