#این_مرد_ویران_است_پارت_120


لبخند بی معنایی زدم:

- کس دیگه ای رو نداشتم.

-از مدرسه ات خیلی جا موندی نه؟

لبخندم پاک شد:

- نه. همه ی امتحانام رو دادم.

متعجب گفت:

- مدرسه رفتی؟

سری به نشانه ی مثبت تکان دادم که گفت:

- آه خدای من. من به هیچ عنوان فکر نمی‌کردم تو مدرسه بری. وای! من که همه جا رو گشتم، کاش یه سری هم به اونجا می‌زدم. اووف!(مکثی کرد)دستت چی شده؟

به علی اکبر و اصغر فکر کردم و قبل از اینکه لبخند بزنم گفتم:

- خوردم زمین. شکستگی اش خیلی مختصره.

شانه را روی میز گذاشتم و بلند شدم که حرفش متوقفم کرد:

- تو من رو دوست داری الیسیما؟

از قاب آینه نگاهش کردم. عمیق نگاهم می‌کرد. پلکم پرید. مانند همیشه رک و راست و بی پرده حرفم را زدم. چشم هایم را به نشانه ی مثبت روی هم گذاشتم. به سمتش برگشتم. حس کردم چشم هایش هیچ وقت تا این حد روشن نبوده اند. چشم های خیسش را روی هم فشرد و آغوشش را برایم باز کرد. بدون تعلل به سمتش رفتم و خودم را در آغوشش جای دادم. چقدر خوب بود که بود!

- منو ببخش الیسیما. من نباید اون حرفا رو بهت می‌زدم. اشتباه کردم. تو دختر منی و من دوست دارم. تا ابد جات توی این خونه است و تو مالک همه چیزی. من اون حرفا رو زدم و تاوانش رو هم به بدترین نحو پس دادم. می‌خوام فراموش کنم و ازت خواهش می‌کنم تو هم فراموش کن... ببخش دخترم. برای اولین بار، بدون دعوا و مرافه و ظاهرسازی و دروغ و ریا، کنار هم کافه میکس با چاشنی لبخندهایی حقیقی خوردیم...

***

سام؟

به سمتم برگشت و گفت:


romangram.com | @romangram_com