#این_مرد_ویران_است_پارت_119
- خیلی دنبالم گشتی؟
او هم به آینه خیره شد و گفت:
- خیلی؟پدرم دراومد. از اون بدتر، ذهنم به هیچ جایی قد نمیداد. نمیدونستم کجاها میری. عکست رو توی روزنامه چاپ کردن. به پلیس هم گفتم و خودم هم که کل ده روز از این خیابون به اون خیابون میگشتم... ولی انگار آب شده بودی تو زمین. نبودت!هیچ جا.
و با خستگی نگاهم کرد. لبخندی به چهره ی گرفته اش زدم. برای اینکه ناراحتم نکند، متقابلاً لبخندی زد. دوباره دسته ی دیگری از موهایم را لای دو صفحه ی اتو گذاشتم و گفتم:
- چه حس داشتی؟
تلخندی زد:
- حسِ مردن. انگار همه ی زندگیم رو ازم گرفته بودن. شاید هزار بار بهت زنگ زدم، پی ام دادم، اس ام اس فرستادم ولی هیچ کدومشون رو جواب نمیدادی. حتی وقتی الی ولم کرد و فهمیدم بهم خــ ـیانـت شده، آنقدر ناراحت نشدم. حس یه آدمیرو داشتم که توی خلا گیر کرده. به هر دری میزدم بن بست بود. الیسیما تو همه ی زندگی منی. جز تو کسی ندارم که بخوام مهر و علاقه ام رو بهش تقدیم کنم ؛ تمام عشق و محبتم برای توئه. من یه پدر معمولی نیستم. بی نهایت دوستت دارم و حس میکنم بدون تو، حتماً زنده نمیمونم. میدونی با فکر این که ممکنه هیچ وقت برنگردی چقدر من رو عذاب دادی؟من توی این ده روز کذایی، هزار بار مردم و زنده شدم... خیلی بد بود. حاضرم همه ی زندگیم رو بدم ؛ اما هیچ وقت به اون ده روز برنگردم.
اتو را خاموش کردم و مشغول شانه زدن موهایم شدم. . خواستم چیزی بگویم که گفت:
- چرا رفتی الیسیما؟
برنگشتم. فقط از آینه به او نگاه میکردم. جوابش را دادم:
- چون بهم خیلی بر خورده بود. غرورم رو شکونده بودی. احساس کردم یه اضافه ام برات. ازت متنفر شدم!میخواستم برم تا دردی رو که من متحمل شدم تو هم متحمل شی.
خاکستری چشم هایش هنوز تیره بود. هنوز هم ناراحت بود:
- چه حسی داشتی؟
-اوایل که هیچی ولی روز به روز بدتر میشدم. صمیمیت خانواده ی اونها رو که میدیدم بیشتر ناراحت میشدم. اونجا بود که فهمیدم تو همه ی خانواده ی منی؛ پدرمی، مادرمی، خواهرمی، برادرمی. درسته نقش همه رو بازی نکردی؛ ولی من کسی رو جز تو ندارم. کم کم دیگه نتونستم تحمل کنم و بهت پی ام دادم...
دست هایش را روی سینه اش جمع کرد:
- اونها کی بودن؟
آهی کشیدم:
- خانواده ی یکی از دبیرهام بودن.
-چی شد که رفتی پیش اونها؟
romangram.com | @romangram_com