#این_مرد_ویران_است_پارت_118
هق هق هق هق!
اشک اشک اشک اشک!
بغض بغض بغض بغض!
دلتنگی دلتنگی دلتنگی دلتنگی!
خستگی خستگی خستگی خستگی!
گوشی در دستم لرزید.
دم در خانه ایستاده بودیم. من، طیبه خانم، سمیه خانم، حاجی و دماوند. کیاوش رفته بود حجره؛ یعنی حاجی به زور او را فرستاده بود. بی قرار بودم. منتظر سام بودم. لباس های خودم را پوشیده بودم. البته دست خودم نبود، شالم را جلو کشیده بودم. طیبه خانم و حاجی هم فهمیده بودند که من دروغ گفته ام و اصلا مذهبی نیستم. البته طیبه خانم که از روز اول فهمیده بود... دست هایم را در هم پیچاندم. دست هایم یخ کرده بودند. انگار اولین بار است سام را میخواهم ببینم. کسی هم حرف نمیزد. همگی منتظر سام بودیم!
با دیدن یک پرادو تا کمر خم شدم تا خود سام را ببینم ؛ اما یادم افتاد سام پرادو ندارد. آه خدای من، این پرادوی سفید ماشین البرز بود. ماشین جلوی پایمان متوقف شد. سام از آن طرف پیاده شد. با دیدنش حس کردم بهترین کادوی دنیا رو به من داده اند. به چشم های خیسش نگاه کردم و بدون تردید خودم را در آغوشش انداختم و او هم من را بی طاقت در آغوش خود فشرد؛ البته جوری که دست گچ گرفته ام له نشود. موجی از آرامش در دلم نشست. دلم میخواست بلند بگویم:
- ببینین من بی کس و کار نیستم. من هم خانواده دارم!
سام پی در پی صورتم و موهایم را میبوسید. من را از آغوشش جدا نمیکرد؛ حس میکرد اگر رهایم کند، از دستش میروم و باز مثل همیشه فرار میکنم. هق هق من آرام نمیشد و اشک های سام خشک نمیشد. چقدر نبودنش برایم سخت بود. فکر کن بعد از ده روز همه ی کس و کارت را ببینی، چه احساسی داری؟سام صورتم را در دست هایش گرفت و با بغض گفت:واسه ی چی رفتی الیسیما؟
موهایش انگار خاکستری شده بودند؛ دیگر شهلایی نبود تا وادارش کند موهایش را مشکی کند و الیسیما با رفتنش او را عذاب داده بود. چشم های خاکستری اش تیره تیره بودند؛ انگار که مشکی بودند. پس معلوم بود چقدر ناراحت است. با همان جمله به من فهماند چقدر اشتباه کرده ام. . با هق هق گفتم:
- ببخشید.
و باز هم خودم را در آغوشش پنهان کردم. طیبه خانم، مادر فولاد زره ای که هیچ چیز برایش مهم نبود غم صورتش را در برگرفته بود. معصومه اشک هایش را پاک میکرد و حاجی هم ناراحت بود.؛ اما سمیه خانم و دماوند انگار در این دنیا نبودند. سمیه خانم خیره به چشم های متعجب و کلافه ی البرز بود و دماوند هم با چشم هایی باریک شده البرز را نگاه میکرد. سمیه خانم هراس داشت از چیزی... نتوانست تحمل کند و وارد خانه شد و اینبار نگاه البرز روی دماوند چرخید. دماوند نگاهش را گرفت و به من داد.
-نصف جون شدم الیسیما. همه جا رو دنبالت گشتم!
هندی بازی مان که تمام شد از خانواده ی کیاوش صمیمیتشکر کردم و دم گوش معصومه گفتم:
- به علی اکبر بگو ازش خیلی ممنونم.
و امان ندادم تا سوالی بپرسد و در پرادو را باز کردم و نشستم. از آن کوچه ی تنگ و باریک بیرون زدیم و من نگاهم تا لحظه ی آخر به خانه ی سنگیِ محبوبم بود!خداحافظ نرجس.
موهایم را اتو میکشیدم؛ به سختی و با یک دست. به خودم در آینه نگاه کردم. دیگر نرجسی نبود و من الیسیما بودم؛ الیسیمای سپهری! دسته ی دیگری از موهایم را لای اتو گذاشتم و به چشم هایم نگاه کردم. چقدر آرام بودم. دیگر نه خبری از احساس دلتنگی بود و نه اضافه بودن! در باز شد و سام وارد شد. به یکدیگر لبخندی زدیم و او هم، دو فنجان کافه میکس را روی میز تحریری من گذاشت و خودش هم روی صندلی نشست. از آینه به او نگاه کردم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com