#این_مرد_ویران_است_پارت_117
کیاوش دستی در موهایش کشید و دیدم که اشکش را پاک کرد. با دیدن ناراحتی اش، ناخودآگاه ناراحت شدم. گفتم:
- اشکال نداره. یه کم بگذره حاجی میفهمه تو پسر خوبی هستی. یه مدت که بگذره همه چیز رو بهت برمیگردونه.
تلخندی زد و گفت:
-دانشگاه چی؟
این یکی را خودم هم مشکل داشتم. از طرفی مطمئن بودم که هرگز پزشکی در نمیآید و از طرفی دلم میخواست برای همدردی با او چیزی برخلاف حقیقت را بگویم. برای تسکین او گفتم:
- حتما قبول میشی. از الان یه برنامه ی درست و حسابی بریز مطمئن باش پزشکی قبول میشی.
پوزخندی زد و گفت:
- بچه خر میکنی؟من خودم رو هم بکشم، ته تهش یه رشته ی مسخره درمیام. من نمیخوام طلبه شم... خدایا. . .
-نا امید نباش. حتما پزشکی قبول میشی. قبول هم نشدی، فدای سرت. تهش با حاجی حرف میزنی، بابات قبول می کنه.
و دیگر چیزی نداشتم که بگویم. کمیبا دلسوزی نگاهش کردم و بعد بلند شدم که دیدم معصومه نیست و سر نماز است. صد رحمت به او که نماز اول وقتش قضا نمیشد... اینطوری که نمی شود کسی را سرعقل آورد. با اجبار نمیشد به چیزی جذب شد؛ حتی دین!من و کیاوش دو تایی خوب میدانستیم اینکه پزشکی قبول شود ، معجزه ی الهی است و از همین حالا باید خودش را طلبه میدانست. آه من قدر نمیدانستم سامیرا که به من آزادی داده بود. صدایی گفت:
- حاجی هم به کیاوش آزادی داده بود. این کیاوش بود که به بدترین نحو از آن استفاده کرد؛ مانند خودت!
و حق با حاجی بود؛ ما جنبه ی آزادی را نداشتیم. شاید تقصیر کیاوش بود. شورش را در آورده بود و شاید باید مراعات آبروی پدرش و موقعیتش را میکرد. و من در آن لحظه همه ی حق را به کیاوش بیچاره میدادم و بعدها فهمیدم حق با حاجی بوده است.
اما یک چیزی؛ کیاوش با اینکه از پدرش ناراحت بود ؛ اما صدایش را بلند نمیکرد. صدایش از محدوده ی مشخصی گذر نمیکرد و در عین عصبانیت، تا حدی احترام پدرش را حفظ میکرد ؛ اما امان از من!کلا با سام با گستاخی و صدای بلند حرف میزدم! آه خدایا. . .
شاید دماوند کار خوبی میکرد. اینکه دورو بود و از طرفی هم خوشی میکرد و هم محبوب و معتمد بقیه بود! آه با بی عدالتی تمام، حق را به دورو بودن میدادم! شاید راست میگفت؛ گاهی با پدرومادرها نمیشود منطقی حرف زد!
در خانه ی کیاوش اینها راحت بودم؛ اما دیگر خسته شده بودم. دیگر دلم میخواست برگردم. دیگر برایم مهم نبود که سام چه گفته بود. میخواستم برگردم و بگویم که هیچ که از او متنفر نیستم، دوستش هم دارم. اینکه من و سام جز یکدیگر کسی را نداشتیم، حقیقت محضی بود که قابل انکار نبود!من و سام باید کنار هم میماندیم؛ مخصوصا من که به او احتیاج داشتم. من که نمیتوانم ادای انسان های محکم را دربیاورم، من بدون سام نمیتوانستم. بعد از حدود ده روز این را به خودم ثابت کردم که بدون او نمیتوانم ادامه دهم؛ دقیقاً عکس چیزی که در ابتدا میخواستم به خودم ثابت کنم.. . آه! تا ابد که نمیتوانستم اینجا بمانم.
قرار بود فردا شب برای معصومه خواستگار بیاید و قرار بود مسلم، برادر کیاوش، همراه خانواده اش بیایند... من دیگر نمیتوانستم بمانم. حس میکردم طیبه خانم با همه ی محبتی که برایم خرج کرده بود دوست ندارد در خواستگاری حضور داشته باشم و خودم هم دیگر احساس اضافه بودن میکردم. از اینکه بدون سام آنقدر تنها بودم بغض کردم. از اینکه کینه را به دور انداخته و دوستش داشتم بغض کردم. نرجس بودن اینها را به من فهماند... فهماند که با تظاهر به سردی و غرور، هیچ چیز عوض نمیشود. من خودم را هم که میکشتم، یک نوجوان شانزده ساله بودم که به حضور یک تکیه گاه احتیاج داشتم... ؛ اما مشکل چیز دیگری بود؛ اینکه نمیتوانستم سام را پدرم بدانم. دست خودم نبود، نمیتوانستم محبت هایش را از جنس پدرانه بدانم. انگار یک تکیه گاه مهربان بود که من را دوست داشت. نه نمیتوانستم پدر خودم بدانمش. دلتنگی به من فشار آورده بود. نمیتوانستم انکار کنم، دلم برایش تنگ شده بود. . . از بس به او وابسته بودم و خودم نمیدانستم. من چه خواسته چه ناخواسته، او را دوست داشتم. نمیخواستم به خودم بگویم ؛ اما پس از اینکه داستان زندگی اش را شنیدم و دلم برایش سوخت و فهمیدم من را بدون هیچ چشم داشتی بزرگ کرده است، دوستش داشتم. کینه ها پر کشیدند و به جای تنفر، دوست داشتن جوانه زد. هر چقدر سعی میکردم به خودم تلقین کنم از او متنفرم نمیشد. چون من دوستش داشتم و به او احتیاج داشتم. مانند شخصیت های داستان های تخیلی نبودم که هر وقت اراده کنم، از کسی متنفر شوم و بدون او به راهم ادامه دهم. من بدون سام نمیتوانستم!
نتم را روشن کردم. دستم روی پی وی اش لغزید. اشک از چشم هایم چکید و دستم روی پیام صوتی لغزید. صدایم مرتعش شد و با بغض گفتم:
- سام... بیا منو ببر!
و بعد اشک بود که روی گونه ام میچکید. هق هقم را در بالش خفه کردم و هر چقدر دلم خواست گریه کردم... دلیلش هم مشخص بود. اینکه حس میکردم در این خانواده جایی ندارم و اضافه ام، اینکه سام را دوست داشتم، اینکه آن الیسیمایی که میخواستم نشدم... اینکه آخرش کینه را دور انداختم در فطرت الیسیمای حقیقی نبود... ؛ اما تا کی نفرت؟از اینکه از سام متنفر باشم، چه چیزی عایدم میشد؟؟
romangram.com | @romangram_com