#این_مرد_ویران_است_پارت_123
-وا.. . نوشته عشق ممنوع. خیلی خوبه که!
سام جدی اخمیکرد و گفت:
- از این چیزا خوشم نمیاد.
به دستبند ظریف سفیدی اشاره کرد و گفت:
- این یکی چی؟
من از ظرافت دستبند خوشم نیامد؛ دلم دستبند چرم میخواست. همراه سام وارد مغازه شدیم. مغازه نسبتاً شلوغ بود و هیچ فروشنده ای به ما خوش آمد نگفت. با دیدن آن همه دستبند و گردنبند و بدلیجات ناخودآگاه لبخند کوتاهی زدم؛ بدون استثنا هر جنس مونثی با دیدن این صحنه لبخندی میزد. همه ی اجسام را زیر ذره بین چشم هایم گرفتم تا زیباترینشان را انتخاب کنم. سام هم گاهی به چیزهایی اشاره میکرد که هیچ کدامشان را قبول نداشتم. من دلم دستبند چرم میخواست و سام هم گیر عجیبی به تمام اجناس نقره داده بود. همین طور که نگاهم میان آن همه جنس به دوران افتاده بود با دیدن مچ بند چرمیمتوقف شدم؛ اِف دو ستاره کِی.. آه خدای من؛ دقیقا شبیه مچ بند چرمیکیاوش بود که من از آن خوشم میآمد. رو به سام گفتم:
- سام نظرت در مورد اون مچ بنده چیه؟
سام به مسیری که اشاره کرده بودم نگاه کرد و بعد با یک تای ابروی بالا جسته گفت:
- اف کی یعنی چی؟
مانده بودم چه جوابی بدهم. نمیتوانستم که برگردم معنی اصلی آن را بگویم... برای همین حواسش را اینگونه پرت کردم:
- با اونش چی کار داری. مهم اینه خوشگله؛ نه؟
سام دقیق تر به آن نگاه کرد. بعد به خودم نگاه کرد و گفت:
- الیسیما جان، نمیشه وقتی معنی چیزی رو نمیدونی بندازی اش تو دستت. ممکنه معنی درستی نداشته باشه.
یعنی سام گاهی از حسینی هم روی مخ تر میشد. ذره ای از اپن مایندی بو نبرده بود؛ کلوزمایندِ ذاتی بود. البته در نظر نوجوانها، هر پدر و مادری که بر خلاف خواسته شان نظر میدادند، کلوز مایند محسوب میشدند. اخمیکردم و دست هایم را در هم گره زدم. سام پوفی کشید و با کلافگی گفت:
- باز میخوای مجبورم کنی به حرفت گوش بدم؟
باز جوابش را ندادم. همانطور نگاهش میکردم. بالاخره کم آورد و زیر لب غرید:
- ظالم زورگو!
و بعد به سمت ویترین رفت و گفت:
- ببخشید خانم...
romangram.com | @romangram_com