#این_مرد_ویران_است_پارت_115
من جواب نمیدادم. فقط بلند بلند گریه میکردم. سمیه با مهر، در آغوشم گرفت. نه آغوش او را نمیخواستم.. . دلم میخواست مادر کیاوش بغلم کند. دوست داشتم او با مهر دست به سرم بکشد و دوست داشتم حاجی به جای با ناراحتی نگاهم کردن، بگوید:
- تو سربار و مزاحم نیستی.
انگار طیبه خانم، خواسته ام را از چشم هایم خواند که کنارم نشست و بغلم گرفت و با لحن مهربانی که از او بعید میدانستم گفت:
- آروم باش دختر. مگه بچه شدی؟حالا خوبه فقط دستت شکسته.
بوئیدمش. بوی مهر مادری میداد. کاش مادرم بود. با دست سالمم چادرش را به چنگ زدم و او هم با محبت به سرم دست کشید. حس کردم همه ناراحت شده اند. حس کردم همه بی مادری ام را حس کردند. با هق هق گفتم:
- من. .. مزاحم. . شمام.
سرم را بوسید و گفت:
- نه اینطور نیست. تو هم مثل معصومه.
سمیه با ناراحتی بلند شد و با گوشه ی چادرش، اشکش را پاک کرد. کیاوش کلافه همراه دماوند رفتند طبقه بالا. حاجی پدرانه نگاهم کرد و وارد خانه شد. نگاه او را پدرانه حس میکردم ؛ اما نگاه سام را نه! نمیدانستم چرا نمیشود محبت های سام را پدرانه تلقی کرد... معصومه و طیبه بلندم کردند و من با خستگی و بی حوصلگی روی تشکی که معصومه پهن کرده بود ولو شدم و بدون اینکه به دست گچ گرفته ام آسیب برسد به خواب رفتم...
حدود ده روزی بود که به این خانه پای گذاشته بودم. کیاوش گوشی ام را صحیح و سالم برگردانده بود. فهمیدیم که عوض کردن رینگتون گوشی و آن ضایع بازار تقصیر دماوند بوده است. فقط نمیدانستم گوشی ام را از کجا پیدا کرده بود؟! من هم که مانند گیج ها یک رمز روی این لعنتی نمیگذاشتم. دماوند گفت که مادرش آن عکس ها را دیده و چه قشقرقی به پا کرده است و برای تلافی آن بلا را سر من آورده بود. پس یک-یک بی حساب شدیم. گوشی ام کاملا ریست شده بود و فقط شماره های مخاطبینم را داشتم. وقت نشد آن آهنگهایی که از گوشی دماوند برای خودم فرستاده بودم، گوش دهم. البته حتما آن ها هم پر از مداحی بوده اند. آخر دماوند گوشی دیگری داشت که آن یکی مدرک جرم بود.
دماوند از من معذرت خواهی کرد و من هم او را بخشیدم. یک لحظه حس کردم وقتی به او بگویم از دورو بودن متنفرم دست از این کار میکشد. گفتم ؛ اما جواب مطلوب را نگرفتم:
- ببین من عادت کردم به این رویه. اینطوری موفق میشم. اینطوری لازم نیست به همه جواب پس بدم. اینجوری همه روم حساب میکنن. من حوصله ندارم هر روز مثل کیاوش با مامانم بحث کنم. آره، اینکه دوروئم خیلی مسخره اس ؛ اما حاضرم این خفت رو تحمل کنم ولی اعتماد مامانم رو داشته باشم.
به او گفتم میتواند با مادرش منطقی حرف بزند و توضیح دهد ؛ اما او گفت که با این رویه ادامه میدهد و هیچ مشکلی هم ندارد. اصلا نمیدانم چرا به او این حرف را زدم.طیبه خانم، هر کاری میکرد تا من و کیاوش هم را نبینیم. فکر کنم در چشم های پسرش خوانده بود که چیزی بینمان هست. البته من و کیاوش باز از سر لج؛ مدام کرم میریختیم و به یکدیگر چشمک میزدیم. اصلا هم برایمان مهم نبود که کسی بفهمد. تا کیاوش میآمد، مادر فولاد زره او را پی نخود سیاه میفرستاد تا دور و ور من آفتابی نشود.
کاش کیاوش مثل پدرش میشد. از حاج مصطفی خیلی خوشم میآمد. سخت گیری هایی داشت ؛ اما از او خوشم میآمد. مثلا ماهواره نداشتند، فیلم های خارجی دوبله ی ایران دیدن هم ممنوع، نماز غیر از اول وقت خواندن ممنوع، کیاوش حق نداشت با من حرف بزند و نگاهم کند و خلاصه اینها...
***
آن روز کیاوش و حاجی دعوای بزرگی کردند. حاجی، مودم اینترنت را پیدا کرده بود و فهمیده بود که کیاوش مدتی با دختر همسایه شان دوست بوده است. تا آن موقع، هیچ وقت حاجی را در آن حد عصبی ندیده بودم. بلند و با عصبانیت سر کیاوش فریاد کشید:
- من اینطوری تو رو بزرگ کردم؟ تو مگه سر همین سفره نبودی، پس چرا اینطوری شدی؟پس چرا کافر شدی؟چرا نماز نمیخونی، مثل آدم لباس نمیپوشی... با دختر مردم هم دوست شدی؟
و مودم را محکم به زمین کوبید که من آفلاین شدم. کیاوش هم با حرص گفت:
- وقتی دوست ندارم نماز بخونم و مثل شما خودم رو تا یقه خفه کنم توی لباس، یعنی کافرم؟ با اون دختره هم دو تا اس ام اس دادم. قتل که نکردم... اون خودش هم همچین دختر راستی نبود. من خودم عقل و شعور دارم؛ هر جور بخوام زندگی میکنم.
romangram.com | @romangram_com