#این_مرد_ویران_است_پارت_114
بی خیال خندید و گفت:
- ولش کن. بذار یه کم در بزنه براش خوبه.
عجب برادری داشت معصومه! با این برادر، دیگر احتیاج به دشمن نداشت. من فرش بالایی و دماوند باز هم فرش پائینی. نگاهم کرد و خندید. اخم کردم. خب من هیچ انتظاری از خودم نداشتم ؛ اما نمیخواستم جلوی این جوجه کم بیاورم. نفسی عمیق کشیدم و دست یکدیگر را گرفتیم که کیاوش با لودگی گفت:
- پیوندتان مبارک.
صرفا با نگاهمان خواستیم که خفه شود. دماوند پوزخندی زد و گفت:
- هنوز هم دیر نشده ها. . .
جوابش را ندادم و دستش را محکم گرفتم و بازی شروع شد. دماوند جهت اینکه ضایعم کند، شُل دستم را گرفته بود انگار دارد سلام علیک میکند.؛ اما من همه ی زورم را میزدم ؛ اما فایده ای نداشت. داشت کفرم را بالا میآورد. خودش که نمیخندید ؛ اما کیاوش آن طرف نفله شده بود. من را مسخره میکنی؟در یک حرکت سریع سرم را به سمت دستش گرفتم و با تمام حرص و نفرتی که از او داشتم، دستش را گاز گرفتم. دماوند از درد کبود شده بود. هر چقدر دستش را تکان میداد ولش نمیکردم. در یک حرکت ناجوانمردانه، آن یکی دستش را بلند کرد و با تمام قوا، موهای کوتایم را کشید. جیغ بلندی کشیدم. موهایم داشت از ریشه جدا میشد. دماوند با حرص گفت:
- خب دستم رو ول کن... آی!
موهایم درد میکردند و از طرفی اشکم درآمده بود ؛ اما دستش را ول نمیکرد و دندان هایم را از درد بیشتر در دستش فرو بردم که او هم متقابلا موهایم را محکمتر کشید. انگار موهای گوسفند را میکشید روانی! دیگر نمیتوانستم تحمل کنم. آنقدر جیغ زده بودم که کر شده بودم. بمیری کیاوش چه غلطی میکنی؟ طبق معمول از خنده ولو بود. دماوند دستش را روی بازویم گذاشت و محکم کشید به طرف خودش که تعادلم را از دست دادم و روی زمین افتادم. فقط میدانم از درد بلند جیغ کشیدم.
-دختر تو چقدر سر به هوائی. اگه بلایی سرت میاومد چی کار میکردی؟
دوست داشتم بلند در صورت سمیه فریاد بکشم تقصیر پسر روانی ات بوده است. با حرص به دماوند نگاه کردم که بی خیال به گوشی اش نگاه میکرد. دوست داشتم همین دست گچ گرفته ام را در فرق سرش بکوبم. از صدقه سری بی شعور بازی او بود که دستم شکسته بود. آخ چقدر ترساندمشان؛ ولی وقتی از درد جیغ میکشیدم و دماوند با رنگ پریده بالای سرم ایستاده بود و کیاوش هل کنان شماره ی مادرش را میگرفت. معصومه هم تا وقتی مادرش و عمه اش برگشتند، در حمام ماند که ماند. آخ، گچ گرفتن چقدر درد داشت. دست راستم گچ گرفته شده بود.
یک لحظه حس کردم در این خانه اضافه ام. حس کردم مادر فولاد زره دوست دارد دست سالمم را بگیرد و از خانه اش بیرون بیندازد. حس کردم حاجی هم همین حس را دارد. امروز کلی اذیتشان کرده بودم. نمیدانم چرا، ؛ اما در این لحظه دوست داشتم سام اینجا باشد. دست در موهایم بکشد و قربان صدقه ام برود و من بی توجهی کنم. دوست داشتم اینجا بود تا حس نمیکردم سربارم. آخر کنار سام، احساس نمیکردم که اضافه ام. کاش بود، تا با محبت درونی اش، کمیآرامم میکرد. کاش بود تا مثل همیشه، ناخودآگاه به حضورش احساس قوی بودن کنم. کاش بود تا حس میکردم یک تکیه گاه دائمی، بدون منت، دارم. با تمام کینه هایی که از حرف هایش به دل داشتم، کاش بود!کاش در میان این جمع نبودم... کاش سام به جای مادر فولاد زره و سمیه من را به بیمارستان میبرد. کاش به جای دماوند، رنگ او میپرید. کاش به جای حاجی او پول گچ گرفتن را حساب میکرد. کاش به جای سمیه خانم او به من غر میزد که چقدر سر به هوایم. کاش خانه ی خودمان بودم... من اینجا راحت نیستم. معذبم!
کیاوش پائین پرید و در حیاط را باز کرد. همین که حاجی ماشین را پارک کرد و سمیه کمکم کرد تا از ماشین پیاده شوم تحمل نکردم و بلند زدم زیر گریه. همه با تعجب به من نگاه کردند. کیاوش که دستش روی در خشک شده بود و دماوند هم دهانش باز مانده بود. حاجی سوئیچ به دست وسط حیاط مانده بود و مادر فولاد زره با اخم کمرنگی نگاهم میکرد و سمیه بازویم را گرفت و گفت:
- درد داری نرجس جان؟
همانجا، کف حیاط نشستم و بلند گریه کردم. پر شده بودم، لوس شده بودم، دلم محبتِ دائمیو بی ریا و بی جوابِ سام را میخواست. محبتهایش که هیچ وقت به چشمم نمیآمدند. دلم میخواست کسی نازم را میکشید. طیبه خانم جلو آمد و گفت:
- نشین روی زمین هوا سرده دختر.
دماوند سرش را پائین انداخت و کیاوش با ناراحتی نگاهم کرد. . . معصومه هم از خانه بیرون زد و با نگرانی گفت:
- چی شده؟
romangram.com | @romangram_com