#این_مرد_ویران_است_پارت_113
کنارم نشست و گفت:
- شلوارم رو برعکس پوشیدم. بعد دم رو به کش شلوارم بستم تا جدا نشه. راه حل رو حال کردین؟
-مسخره.
بازی بعدی، مسخره تر بود. اسمش زو بود. مرز بین دو فرش که کنار هم قرار گرفته بودند، مرز بازی بود. هر نفر روی یک فرش میایستاد و دستهای یک دیگر را میگرفتند و هر کسی که دیگری را میکشید برنده میشد. بازی اول میان دماوند و کیاوش بود. دماوند ابروهایش را بالا پائین کرد و گفت:
- فقط میخوام سیما ببینه چه موجود ضعیفی هستی!
کیاوش بلند خندید:
- بپا برعکس نشه دماوند آرنولد.
دستهای همدیگر را گرفتند. کیاوش روی فرش بالایی و دماوند فرش پائینی. این هم یکی از مزایای خانه ی فرش شده. اگر در خانه ی ما بود، روی پارکت ها که نمیشد این بازی را انجام داد! دوتایی همدیگر را میکشیدند. کیاوش که از خنده مرده بود؛ به چی میخندید را نمیدانستم ؛ اما دماوند با اراده ی آهنین، سعی در شکست کیاوش داشت. دماوند در حالیکه از شدت کشیده شدن دستش سرخ شده بود گفت:
- بکش کنار کیاوش خان.
کیاوش هم به زحمت گفت:
- باختی دما خان.
دماوند پوزخندی زد و کیاوش را با تمام قوا کشید که کیاوش روی فرش پرت شد ؛ اما قبل از افتادن تعادلش را حفظ کرد. دماوند ژست برندگان کشتی کج را گرفت و رو به روی آینه ی نصب شده به جاکفشی، با غرور گفت:
- خدای قدرت!
هر کس نمیدانست فکر میکرد، در المپیک اول شده است. خب یک نی قلیونی تر از خودش را کشیده بود. خیلی کار شاقی نکرده بود. کیاوش هم که انگار نه انگار، بلند شد و گفت:
- بپر سیما نوبت توئه.
روی کمرم زد و ادامه داد:
- برو دماغشو بسوزون.
حتماً... همین که خواستم به سمت دماوندبروم، صدایی از حیاط آمد. انگار کسی محکم به چیزی میکوبید. رو به کیاوش گفتم :
- معصومه است؟
romangram.com | @romangram_com