#این_مرد_ویران_است_پارت_111
من! لهستان! موهایم! دماوند! کیاوش! سلمانی دم در خانه! انجمن آرایشگران ! همگی در کف این مدل موی لهستانی مانده بودیم. اینکه من آن لحظه لهستان را از کجایم آوردم، خدا میداند!قبل از اینکه دستم رو شود با اخم گفتم:
- خب؟مثلا میخواین چی کار کنین؟
دماوند با پوزخند:
- عمو زنجیر باف!
کیاوش: یه آهنگ دبش میزارم، برقصیم؛ چطوره؟
من:تو مطمئنی پسر حاجی هستی؟
دماوند:اونقدر که تو مطمئنی نرجس خاتونی، اینم مطمئنه که پسر حاجیه.
من:ببین تو میتونی ده دقیقه جلوی اون زبون درازت رو بگیری و خفه خون بگیری؟
کیاوش:ای بابا... حالا بیاین گیس و گیس کشی!بسه بابا.
دماوند:سازمان ملی یونیسف و یونسکو باید جلوی تو لنگ بندازن. چقدر به صلح ملی اهمیت میدی.
من:این الان جز خوشگذرونی محسوب می شه؟
کیاوش فکری کرد و با هیجان گفت:
- یه بازی بلدما. خیلی باحاله. دُم بازی!
چشم هایم گشاد شدند. دُم بازی؟ !دماوند تا تعجبم را دید بلند خندید. کیاوش گفت:
- چتونه بابا؟به اسمش نرین، خیلی بازی باحالیه.
-خب حالا چطوریه؟
چند دقیقه بعد؛ روسری های بلند معصومه را از پشت در شلوارهایمان فرو کرده بودیم و اینگونه دُم داشتیم. از روسری های مادر فولاد زره که نمیتوانستیم استفاده کنیم و دیواری کوتاه تر از معصومه وجود نداشت. قرار بود دم های یک دیگر را بکشیم. هر کسی که در آخر، دم داشت، برنده بود. خیلی بازی استرسی ای بود. تمام مدت باید توجه میکردی تا کسی از پشت دمت را نکشد. آب دهانم را قورت دادم و دماوند هم دمش را جاسازی کرد و بازی شروع شد. هر کداممان سه گوشه با فاصله ایستاده بودیم و تکان نمیخوردیم. کیاوش با اخم گفت:
- بابا اینجور که نمیشه!باید حرکتی چیزی داشته باشین.
و بعد خودش به سمت دماوند هجوم برد و من هم وارد صحنه ی رقابت شدم. آنها دبه درآوردند. به یکدیگر چشمک زدند و دوتایی به جان من افتادند. سمت چپ که میرفتم دماوند بود و سمت راست کیاوش. با خنده گفتم:
romangram.com | @romangram_com