#این_مرد_ویران_است_پارت_109

انتظار داشتم کیاوش جوابم را دهد ؛ اما او از من هم بدتر بود. یک صدایی گفت:

- بابا سمعکش رو یادش رفته بزنه و مامان هم هندزفری تو گوششه داره زیارت عاشورا می‌خونه.

این صدای معصومه بود؟ پوفی کشیدم و کیاوش نفس راحتی کشید. بنده خدا داشت می‌مرد. معصومه فقط ضایع بازار را فهمیده بود و البته که معصومه عدد خاصی محسوب نمی‌شد و هر چقدر هم چشم غره برود، به هیچ جای من و کیاوش نبود. آهی عمیق کشیدم؛ گوشی اپلی که هر چقدر به زمین می‌افتاد نمی‌شکست و از دست دزدی جان سالم به در برده بود، با یک حرکت کیاوش به بیرون پرتاب شد. هر چقدر سعی کردم از الیسیمای درونم کمک بگیرم و بگویم: بی خیال، نتوانستم. یعنی فقط من باید بدون گوشی می‌شدم تا همه چیز ختم به خیر شود؟ کیاوش از بابایش خواست تا پیاده اش کند و حاجی هم همین کار را کرد. معصومه با حرص گفت:

- باباجان، لطفا سمعکتون رو بزنین.

و حاجی هم سمعکش را زد و مادر فولاد زره هم زیارت عاشورایش را تمام کرد. از لیتو متنفرم!

حاجی به حجره رفته بود. طیبه خانم و سمیه خانم می‌خواستند بروند خانه ی همسایه شان که روضه داشتند. من هم که سه ساعتی می‌شد از سر جلسه ی امتحان آمده بودم. به لطف تقلبی هایی که روی مچم نوشته بودم، حتما نمره ی خوبی می‌گرفتم. هیچ وقت از روی دست دیگری نمی‌نوشتم. نه که به حق الناس معتقد باشم، نه! غرورم اجازه نمی‌داد برای یک امتحان بی معنی، محتاج دیگری شوم. پس ترجیح دادم تا سه نصفه شب بیدار بمانم و تقلب بنویسم.

طیبه خانم، سمیه خانم را کناری کشید و به هوای اینکه من نمی‌شنوم آرام گفت:

- سمیه درسته این دختره رو تنها می‌ذاریم خونه؟اگه دماوند و علی اکبر اومدن پائین چی؟

-نه نمیان پائین. من به دماوند گفتم بالا بمونن، ناهار هم پختم براشون.

-نیان پائین...

-نه نگران نباش. تازه معصومه هم هستش. دماوند هم فردا امتحان داره، داشت درس می‌خوند. علی اکبر هم که بدون اون کاری نمی‌کنه نترس.

-من که چشمم آب نمی‌خوره.

-نگران نباش. فعلا بیا بریم دیر شد. . تازه همش دو ساعت هم نیست. زود بر می‌گردیم.

طیبه و سمیه به من لبخندی زدند و رفتند. نمی‌دانستم نگران بچه های پاکدامنشان بودند یا من!؟ بدون شک بچه های پاک دامنشان. معصومه، نماز ظهرش را که خواند رفت حمام. من هم نفس راحتی کشیدم و یک دست مانتوی کوتاه و شلوار نسبتاً راحتی پوشیدم. چادر را در اتاق گذاشتم و شال را از روی سرم کندم. دستی در موهایم کشیدم و آخیش گفتم. دعا دعا می‌کردم فعلا معصومه نیاید. همینطور داشتم برای خودم رویا می‌بافتم که در خانه باز شد. با فکر اینکه طیبه و سمیه هستند خواستم سفره را به جای چادر روی سرم بکشم که با دیدن کیاوش و علی اصغر دهانم باز ماند. نیششان چرا آنقدر باز است؟! تنها واکنشی که داشتم این بود. سریع به سمت کیاوش هجوم بردم و گوشه ی تی شرت را کشیدم و گفت:

- بیا برو بیرون الان معصومه میاد فاتحه امون خونده اس.

دستم را از روی تی شرتش، برداشت و گفت:

- نگران نباش. فعلا فعلا ها جاش خوبه.

- چی کارش کردین؟

علی اصغر:هیچی، فقط در حموم خراب شده باز نمیشه.

romangram.com | @romangram_com