#این_مرد_ویران_است_پارت_108
(Pr. Damavand)
صد رحمت به کیاوش. این یکی دیگر اعتماد به عرش را هم رد کرده بود!
از سمت چپ؛ من، معصومه و کیاوش در ماشین نشسته بودیم و داشتیم به سمت مسجد جامع میرفتیم. طیبه خانم و حاجی هم جلو نشسته بودند. منی که نماز معمولی را هم نخوانده بودم، میخواستم بروم جمعه اش را بخوانم! حس میکردم کیاوش هم همین حس را دارد. به بیرون خیره شده بودم و به این فکر میکردم سام الان دارد چکار میکند؟ باز دارد دنبال من میگردد یا بی خیال شده است؟ حتما آن البرز عوضی دارد با دمش گردو میشکند. کاش سام، با اینکه از او متنفرم، یک زن میگرفت و من هیچ وقت نمیفهمیدم که دختر واقعی شان نیستم و ما هم مثل کیاوش اینها، یک خانواده بودیم...
در همین افکار غوطه ور بودم که یک دفعه، عذابی الیم بر من نازل شد. صدایی بلند در ماشین پیچید؛
دو تا دوقلو با هم دیشب(. . . )
منم سریع رفتم (. . . )
فقط کیا را میدیدم. کیاوش اول با ناباوری نگاهم کرد و بعد بلند فریاد کشید:
- حی علی الصلاح!حی علی الصلاح!
اینو میگم به خودم که خیلی بی جنبه شدم
دنیا میچرخه دورم، بازم میچسبه دو نفری
فدا سرم اگه شده دعوا سرم!
کیاوش نعره زد:
- حی علی خیر العمل. . . ا(بلندتر)خیـر العمل!
از شوک بیرون آمدم و به صفحه گوشی ام خیره شدم... ؛ اما نمیدانستم چرا خفه نمیشود... من که روی آهنگی کلیک نکرده بودم پس چه شده بود؟اَه لعنتی ساکت شو!
بی سواد هم که باشه، باز هم میگه که لیتو بالامه
اگه اسفند بره هنوز عید رو باهامه
کیاوش یک دفعه جهش زد و گوشی را از دستم کشید و از شیشه ماشین به بیرون پرتاب کرد. همه استپ کرده بودیم. کیاوش دیگر اذان نمیخواند، حاجی بی خیال رانندگی میکرد و مادر فولاد زره داشت زیر لب دعا میخواند و فقط معصومه بود که شوک زده به رو به رو خیره شده بود و من هم که اصلا نگویم بهتر است. کسی نبوید بگوید دهانت را ببند نرجس تا پشه در آن نرود. آب دهانم را قورت دادم. پس چرا حاجی مرا پیاده نمیکند؟ چرا مادر فولاد زره سرم جیغ و داد نمیکند؟آرام گفتم:
- چی شد؟
romangram.com | @romangram_com