#این_مرد_ویران_است_پارت_107

من می‌گویم چقدر بی مزه شده است. به جهنم! فکر کردی محتاج وای فای هستم؟ همین طور داشتم با اخم نگاهش می‌کردم که سرش جلو آمد و قبل از اینکه فرصتی برای واکنش پیدا کنم، بـ ــوسه ی آرامش روی گونه ام نشست. با لبخند گشادی نگاهم کرد و گفت:

- ما چاکر نرجس خاتون هم هستیم. رمزش هم یک تا هشته. شب خوش!

و سریع و تند و فرز از جلوی چشمم رفت. دستم را روی گونه ام گذاشتم. او حتماً اولین کسی است که بعد از سام گونه ام را بوسیده است. اصلا مگر سام گونه ام را بوسیده است؟ !بی خیال این رویا بافی های دخترانه شدم و خواستم وارد اتاق بشوم که عزرائیل جان با اعمال شاقه آمد:

- تو خجالت نمی‌کشی با این سر و وضع توی خونه می‌گردی؟

یا خدا. لعنت به تو کیاوش؛ آخرش کاری کردی مادرت مرا ببیند. تقصیر خودم است. نیم ساعت جلوی در اتاق دارم با یک خل تر از خودم کل کل می‌کنم! به عقب برگشتم. این قیافه ی برزخی طیبه خانم را چه می‌کردم. آب دهانم را قورت دادم. جلوی هر کسی که ادعای بزرگی و قلدری می‌کردم، به این مادر فولاد زره که می‌رسیدم، موش می‌شدم! نه الیسیما قوی باش. او غول که نیست، فقط یک مادر عصبانی فولاد زره است!سعی کردم مانند همیشه باشم:

- ببخشید یه لحظه فکر کردم خونه ی خودمونه. شرمنده.

هیچ وقت، در تمام عمرم، به اندازه ی این دو روز عذرخواهی نکرده بودم. الیسیمای درونم را کشته بودم و نرجس شده بودم! مادرش با همان اخم گفت:

- خدا رو شکر علی اکبر نبودش و حاجی هم خوابه. اگه علی اکبر می‌دیدت چی کار می‌کردی آخه دختر؟

وای جایتان خالی؛ همین پیش پای شما رفت علی اکبر خان! قبل از اینکه باز سوتی دهم گفتم:

- باز هم ببخشین... اصلا حواسم نبود. شبتون بخیر طیبه خانم.

و سریع خودم را در اتاق انداختم. دستم را روی سینه ام گذاشتم و با خودم گفتم:

- بابا این همه هیجان کار دست من میده آخرش.

خواستم روی تشک بخوابم که نگاهم به خودم در آینه افتاد. خاک دو عالم در سرت نرجس! موهای پسرانه ام در صورتم پخش شده بودند، تاب شل و ولم روی شانه ام از سمت چپ، سر خورده بود و شلوارک بالای زانویم به خودم در آینه چشمک می‌زد. من با این شکل دو ساعت جلوی کیاوش کل کل می‌کردم؟! حق دارد بنده ی خدا که چشم هایش برق می‌زدند. او هیز نبود، من خیلی ضایع بودم!آخر این چه وضع لباس خوابیدن است؟چرا آنقدر تنگ است؟یه کم به خودم در آینه خیره شدم و بعد یک دفعه الیسیما شدم. شانه ای بالا انداختم و گفتم:

- جهنم!

و روی تشک ولو شدم. وای فای را پیدا کردم و بعد با زدن رمز، به اینترنت وصل شدم. اولین کار، نصب اینستا و ورود به آن بود. یک پیج داشتم که پرایویت بود و نه کسی فالووم کرده بود نه من کسی را... نمی‌دانستم چرا محض رضای خدا هم که شده یک نفر رکوست نمی‌دهد؟! پست جدید کیاوش را نگاه کن. این قضمیت کنارش که علی اصغر است و... ؛ اما این دختر با این چشم های باز و بسته و ژست معتادی اش، من بودم؟ این زشتِ مسخره من بودم؟لعنت خدا به تو کیاوش! تو تا امشب مرا سکته ندهی بی خیال نمی‌شوی. گوشی را به پیشانی ام کوبیدم. سریع وارد تلگرام شدم که دیدم آنلاین است. هر چه از دهنم درآمد پشت هم قطار کردم و برایش نوشتم و فرستادم. بعد از یک ربع سین خورد و جوابش تا ما تحتم را سوزاند:

- یعنی یه بـ ــوسه آنقدر دعوا مرافه داره؟و بعد چند اموجی پوکرفیس!

من که آن بـ ــوسه را به کل فراموش کرده بودم و اصلا عین خیالم هم نبود. با حرص بیشتری، دلیل عصبانیتم را برایش تایپ کرد که جوابش باعث شد پوکرفیس شوم:

- خدایی می‌دونستم دختر بی جنبه ای نیستیا(اموجی خنده) اشکال نداره پست اینستا رو هم درست می‌کنم نگران نباش.

یعنی... بی خیال دوباره وارد اینستا شدم و روی همان پست کلیک کردم که دیدم علی اصغر را تگ کرده است. وارد پیجش شدم. یعنی به قدرت فتوشاپ ایمان آوردم. این عکسها، عکسِ همین دماوند خودمان است؟! پس چرا آنقدر خوب شده بود؟! ماشالله همه ی فالوورهایش هم دختر بودند... این قزمیت چقدر فالوو دارد! یک قسمت باعث شد از خنده به خودم بپیچم. آن هم پروفایلش بود که نوشته بود:

romangram.com | @romangram_com