#این_مرد_ویران_است_پارت_106
- لسلام علیکم یا ؛ امامی. شرمنده ولی اخم هم کنین، باز مجبورم توی گوشی اش سرک بکشم.
پس بی خیال وارد منو شدم و در مشغول جستجو در پوشه ها شدم. بلوتوث را روشن کردم و فایلها را برای خودم ارسال کردم. البته نه به این راحتی؛ یک بلد نبودم با این نوع گوشی ها کار کنم و دوماً سرعت بلوتوث داغون بود! بی خیال وارد گالری شدم. یک پوشه که پر بود از تمام عکس های ؛ امام خمینی و رهبر و هر چه شهدا که میشناختم! اول خواستم بلند بخندم، ؛ اما بعد دیدم خیلی زشت است و خجالت دارد. اینها اعتقادات و علایق یک فرد بودند و من حق توهین به آنها را نداشتم. به هر حال هر فرد برای خودش شانیتی داشت و درست نبود که من با الکی خندیدن، این شانیت را زیر سوال ببرم. البته اینکه مسخره میکردم، ضمناً به خاطر این بود که اینها از کیاوش بعید بود وگرنه من هیچ قصد توهینی به این اشخاص مهم جامعه نداشتم! فایل بعدی پر بود از عکس های علی اصغر در انواع لباسهای مذهبی و آخوندی. این گوشی علی اصغر است یا علی اکبر؟وارد جعبه پیامک ها شدم. یا پر بود از پیامکهای ایرانسل یا پیامکهای اوقات شرعی.
با حرص فهمیدم که این گوشی علی اصغر است؛ اما در دست کیاوش بود! لعنتی! چقدر ضایع شده بودم! گوشی را بدون ضایع بازی روی اپن برگرداندم. البته از طرف گوشی خودم، چند عکس مورددار برایش ارسال کردم و روی صفحه ی بک گراندش قرار دادم. چون گوشی اش حجم نداشت، عکس های شهدا و ؛ امام را حذف کردم تا فضا برای عکس های منکراتی باز شود. شب هر چه اصرار کردند کیاوش گفت نمیروم بالا. نمیتوانستم بفهمم چه مرگش است؟!آخرش با اخم حاجی رفت بالا.
شب بود و شدیداً احساس دستشوئی داشتم. خسته بلند شدم و فراموش کردم اینجا خانه ی خودمان نیست برای همین همانطوری بیرون زدم. آه لعنت به دستشوئی هایی که در حیاط هستند! سریع یادم آمد که با شلوارک و تاپ بیرون آمدم. حالا چه غلطی بکنم؟! اگر مادر فولاد زره مرا ببیند چه میشود؟!حتما کشته میشوم!خدایا خواهش میکنم کسی سر راه قرار نگیرد. وای خدای من!اگر حاجی مرا ببیند؟! یا خدا!بهتر است تا صبح در همین دستشوئی بمانم... نه نه!صبح حاجی و مادر فولاد زره میخواهند وضو بگیرند! قبل از اینکه در همان دستشوئی دست به اقدام خودکشی بزنم(حتماً هم با شلنگ!)، از آن بیرون زدم. پشت در خانه ایستادم؛ قول میدهم اگر صحیح و سالم برسم به اتاق معصومه، ده تومان نذر دهم. (نه خدا راضی نیست آنقدر دست تو جیب کنی!)خب، باید سریع بدوم. در خانه را آرام باز کردم. یک، دو، سه! سریع به سمت اتاق معصومه دویدم و از مرحله ی غول، جلوی اتاق حاجی و مادر فولاد زره، رد شدم و خواستم در اتاق معصومه را باز کنم که صدایی گفت:
- امشب، بدون شک شب ظهور است. وقتی نرجس خاتون ها رخ دیگری از خودشان را به ما نشان میدهند، ؛ امام زمان باید بیاید تا جامعه به فساد مطلق تبدیل نشده است. این است ورژن دیگری از نرجس!آخ ؛ مامان کجایی ببینی پسرت رو از راه به در کردن؟! عمه کاش بودی میدیدی روی چه افریته ای تضمین کردی. همون دما کار خوبی میکنه که نگاهت نمیکنه. خدایا من با این نگاه، همه ی جهنم رو به اسم خودم زدم!
خدا شاهد است که سنگ کوب کردم و بدون شک یک سکته ی ناقص را رد کردم. نفسی که در سینه ام حبس شده بود را به بیرون فوت کردم. به سمت کیاوش برگشتم. برق نگاهش را، بچه چقدر هیز است. اخیراً خیلی مزه میپراند! اخمیکردم و گفتم:
- خوشمزه، مالک جهنم، پسر پیغمبر، یار ویژه ی امام زمان، حاج علی اکبر خان، خرچران شهر قصه ها ...
به صورتش خیره شدم. با نگاهش گفت؛ فهمیدم که با منی، میشه بگی چی میخوای بگی؟! اخمم را تشدید کردم:
- تو مگه قرار نبود بالا باشی؟
خنده صورتش را پر کرد ؛ اما نخندید:
- فکر کردی من میرم بالا؟ نه جانم، بالا وای فای انتن نمیده. دیشب هم یواشکی اومدم پائین خوابیدم.
به جای توجه به توضیحش با تعجب گفتم:
- وای فای دارین؟پس کوش؟
اخمیکرد:
- خدایی انتظار داری مودم وای فای رو بذارم جلوی بابام تا تیکه تیکه ام کنه؟
-رمز... رمزش رو بده کیا.
کیاوش با خنده ابرویش را بالا پائین کرد:
- نه دیگه الان شدم کیا؟من حاج علی اکبرم. حاجی هم از دادن رمز وای فای به نامحرم معذوره!
romangram.com | @romangram_com