#این_مرد_ویران_است_پارت_105

- سلام خانم. شما هم خسته نباشی.

و بعد حاجی کتش را روی چوپ لباسی انداخت و به سمت اتاق به راه افتاد و مادر فولاد زره دوباره مشغول چیدن سفره شد. با ناراحتی و غبطه به این صحنه نگاه کردم. خب خبری از ماچ و بـ ــوسه و بغل و اینها نبود؛ اما همین لبخندهای عمیق و حقیقی بودند که من را می‌سوزاندند. هیچ کس این چنین به استقبال من و سام نیامده بود!آه کیاوش کاش قدرشان را می‌دانستی. کاش می‌دانستی این لبخند پدرومادر، بسیار کمیاب است. فرقی نمی‌کند؛ هم من که پدرومادر ندارم و هم فاریا که پدر و مادرش از هم جدا شده اند و چه دماوند که فقط مادر دارد!سه تایی مان مفهومِ زندگی کیاوش را نمی‌فهمیدیم. سه تایی مان زندگی مان پر از حفره بود؛ اما کیاوش این حفره ها را نداشت. واضح می‌دیدم که اعضای خانواده اش با هم مشکلی ندارند. ببین کیاوش تو مادر داری وقتی به دنیا آمدی بالای سرت بود که من نداشتم، تو پدر داشتی که روی تربیتت حساس است ؛ اما دماوند در حسرت پدر داشتن است، فاریا حمایت خانواده اش را می‌خواهد، که ندارد! درست است با خانواده ات تفاهم نداری؛ اما حداقل آنها را داری. آه کیاوش اینکه دائماً خوشحالی به خاطر این است که خانواده داری، اصل و نسب داری، حمایت داری!خوش به حالت؛ قدر داشته هایت را بدان!اشکم را از گوشه ی پلکم پاک کردم و زمزمه کردم:

- من دختر دو فرد اعدامی‌مجرمِ معتادِ موادفروش نیستم!

معصومه هم آمد و با همه ی خستگی اش، مشغول کمک دادن به من و مادرش شد. کیاوش هم تا سفره کاملاً پهن شد آمد. چقدر قشنگ از زیر کار در رفته بود. البته دیشب فهمیدم در این خانواده مردها کار نمی‌کنند و این مسئولیت سنگین روی دوش خانم ها است. همین که یک قاشق برنج و قرمه سبزی خوردم، فهمیدم غذا یعنی چه؟!همه ی عمرم دست پخت مزخرف شهلا را تحمل کرده بودم. دست خودم نبود اینکه بلند گفتم:

- چقدر خوشمزه اس.

همه اول با تعجب نگاهم کردند؛ حاجی سری تکان داد، مادر فولاد زره بدون لبخند تشکر کرد، معصومه که بی تفاوت به غذا خوردن ادامه داد و ؛ اما طبق معمول کیاوشِ بی مزه نیشش را تا بناگوش باز کرده بود.آه، دیدی چقدر قشنگ ضایع شدی الیسیما؟حالا خوب شد؟ حالا خر بیار و باقالی بار کن. الان طیبه با خودش می‌گوید:

- عجب دختر سبکی!

گوشی در جیبم لرزید. یعنی چه کسی پیامک فرستاده است؟! با اینکه برایم مهم نبود ؛ اما برای اینکه از فکر و خیال ضایع شدنم بیرون بیایم، چادرم را جلو کشیدم و گوشی را از جیبم بیرون کشیدم؛ این است یکی از مزایای چادر، چرا ایمان نمی‌آورید؟! پیامک را باز کردم:

- از قحطی برگشتی بچه؟م؛ امانم سکته زدا.

با حرص لب گزیدم؛ چقدر هم خوب از فکر و خیال ضایع شدنم بیرون آمدم. جوابش را دادم:

- عمتون از قحطی برگشته حاج علی اکبر!شما جنبه ندارین من ازتون تشکر می‌کنم! البته قبل از ارسال، تکه ی دوم پیام را حذف کردم؛ درست نبود نمک بخورم و نمکدان بشکنم.

علی اصغر و مادرش آمده بودند طبقه پائین. دوست داشتم در ذهنم او را علی اصغر صدا بزنم تا کمی‌از حرصم کم شود! اصلا این جغل مذهبی چرا اسمش دماوند بود و آن یالغوز فشن اسمش علی اکبر؟ مگر نمی‌گویند اسم در شخصیت و آینده ی انسان تاثیر می‌گذارد؟ الان دماوند، خیر سرش مثل کوه دماوند استوار است؟یا کیاوش خیلی شجاع و بزرگ است؟صدایی گفت:

- همه که مثل دَدی شما بر اساس شخصیت و اینها، اسم بچه را انتخاب نکرده اند!بعضی ها همینجوری یک چیزی پرانده اند!حالا مثلا اگر کسی اسمش الناز باشد، خیلی ناز است؟یا اگر کسی اسمش فانوس است، شبیه چراغ دستی است؟یا مثلا وقتی کسی اسمش حانیه است، مهربان به شوهر است؟یا اگر کسی اسمش هدیه است باید با کاغذ کادو و پاپیون، کادو پیچ شده باشد؟. .

طیبه و سمیه جان مشغول حرف بودند و معصومه هم مدام با خجالت سرش را به سینه اش می‌چسباند و گاهی سرش را بلند می‌کرد و چیزی می‌گفت. هیچ وقت یاد ندارم اینگونه خجالت کشیده باشم! نگاهم روی حاجی چرخید که بنده خدا از تنهایی به اخبار گوش می‌داد و کیاوش و علی اصغر هم داشتند دو لپی سیب و پرتقال کوفت می‌کردند. من هم که انگار وجود خارجی نداشتم! یک دفعه کیاوش بلند شد و به سمت من آمد. نه، می‌خواهد چه کار کند؟ضایع بازی در نیاورد؟ با نیشخند گوشی اش را روی اپن گذاشت و زمزمه وار گفت:

- حبیبی آی لاو یو، آی نید یو!

(Habibi I love you. . . I need you)

حیف مثلا تکیه به اپن نشسته بودم وگرنه بلند می‌شدم و فحش کشش می‌کردم. چرا کیاوش جدیداً آنقدر بی مزه شده بود!؟ وقتی خواست برود در حالیکه از خنده می‌پوکید گفت:

- بدجور خاطرخواهتم نرجس خاتون!

و رفت و دقیقه ای بعد، علی اصغر و کیاوش کف فرش ولو بودند. همه سرشان گرم بود. بلند شدم که نگاهم به گوشی روی اپن افتاد. لبخندی زدم و ضمن برداشتن گوشی با ببخشیدی وارد اتاق معصومه شدم. سریع چادر را از سرم کشیدم و یک گوشه نشستم. راستی گوشی چرا از این دکمه دارها بود؟ بی خیال! آهنگ ها را بردار. قفلش را باز کردم که با دیدن صفحه بک گراند ابروهایم جفتشان بالا زدند ؛ امام خمینی(ره)روی بک گراند گوشی چکار می‌کرد؟ با دیدن اخم ؛ امام خمینی در عکس، از خودم خجالت کشیدم و ناخودآگاه شالم را جلو کشیدم. ولی بعد به عکس العمل خودم خنده ام گرفت و رو به ؛ امام خمینی گفتم:ا

romangram.com | @romangram_com