#این_مرد_ویران_است_پارت_104


- چی؟

خب الیسیما فقط سه ثانیه وقت داری تا گندت را جمع کنی وگرنه این مادرفولاد زره(#بسست) بدبختت می‌کند! در صدد ماستمالی کردن برآمدم:

- یعنی... منظورم این بود که شما چه مادر قوی و محکمی‌هستین. درست مثل یه کوه محکم!

یک چشمش را تنگ کرد و گفت:

- توی بیست و چهار ساعت به این نتیجه رسیدی؟

با این حرف خواست بگوید چاخان کردن بس است الیسیما! لبخند آخرم را هم زدم:

- نه تا توی چشمهاتون نگاه کردم فهمیدم.

بیا دروغ هم نگفتم. از همان اولش هم گفتم مادر فولاد زره!چادر را روی سرم محکم کردم و رو به مادر فولاد زره؛ یعنی طیبه خانم گفتم:

- چی کار کنم طیبه خانم؟

مادر فولاد زره برنج کشید و گفت:

- تو زحمت نکش نرجس جان.

ضمن اینکه ادای این دخترهای خوب را در بیاورم گفتم:

- نه تو رو خدا. . . احساس اضافه بودن می‌کنم.

مادر فولاد زره اخمی‌کرد و گفت:

- مهمون حبیب خداست!

اگر من حبیب خدا هستم، پس چه کسی عدو(دشمن) خداست؟! سفره را همراه مادرکیاوش پهن کردیم که حاجی از در آمد. هیچ وقت ندیده بودم وقتی یک شوهر وارد خانه می‌شود، یک همسر چگونه واکنشی دارد؟! پس بی خجالت خیره شدم به در ورودی. طیبه خانم تا حاجی ماشین را در حیاط پارک کرد، غذا را ول کرد و به سمت در ورودی رفت. گوشه ی آشپزخانه پنهان شدم. حاجی با قیافه ای که از آن خستگی می‌چکید، در را باز کرد که طیبه خانم لبخند کوتاه، این بشر کلا نمی‌تواند لبخند درست و حسابی بزند! زد و گفت:

- سلام. خدا قوت حاجی.

حاجی هم سرش را بلند کرد و لبخند زد و گفت:


romangram.com | @romangram_com