#این_مرد_ویران_است_پارت_103

- راستی، آهنگ از لیتو داری؟

جدی شد و گفت:

- نه حاج خانم، من فقط حاج میثم مطیع گوش می‌دم!

خنده ام گرفته بود ؛ اما با اخم گفتم:

- لوس نشو کیا. حوصله ام سر میره مجبورم آهنگ گوش کنم!

بی تفاوت شانه اش را بالا انداخت:

- من فقط از میثم مطیع دارم. می‌خوای بخواه، نمی‌خوای هم نخواه!

و رفت. از حرص لگدی به جاکفشی دم در زدم که صدای شکستن چیزی بلند شد. یا خود خدا؟!به زمین نگاه کردم. آخر سر جاکفشی هم جای گلدان گذاشتن است؟!مادر فولاد زره سریع از آشپزخانه بیرون آمد و گفت:

- چی شد؟

من را مسخره می‌کنی کیاوش؟!بفرما آش با یک وجب روغن. گفتم:

- پسرتون پاش خورد به جاکفشی گلدون افتاد شکست.

مادر فولاد زره با اخم گفت:

- خودش کو؟

-من نمی‌دونم. رفتن توی اتاقشون فکر کنم!

مادر فولاد زره سری تکان داد و با حرص گفت:

- این علی اکبر از بچگی دست و پاچلفتی بود!

البته این را آرام گفت ؛ اما گوش های من که گوش نبودند، رادار بودند. بی خیال شدم و به سمت اتاق معصومه به راه افتادم و لباس هایم را عوض کردم. محض رضای خدا، یک دست لباس هم نداشتم که به این خانواده و اعقایدش بخورد! چادر را روی سرم انداختم و از اتاق بیرون رفتم. آشپزخانه یشان با آشپزخانه ی سام فرق می‌کرد؛ رنگ آشپزخانه ی سام مشکی- سفید بود و رنگ آشپزخانه ی اینها، قهوه ای-کرم رنگ بود. وارد شدم و گفتم:

- کمک نمی‌خواین مادر فولاد زره؟

بعد خودم فهمیدم عجب گندی زدم. نمی‌دانستم چطور باید ماست مالی کنم و گندم را جمع کنم. بدبختی ام وقتی بود که مادر کیاوش برگشت و باز با یک تای بالا رفته ی ابرویش گفت:

romangram.com | @romangram_com