#این_مرد_ویران_است_پارت_102
- ناراحت شدی نرجس جان؟
ناراحتی کجا بود؟ دارم از دست پسر مزخرفت فرار میکنم. با ناراحتی ظاهری گفتم:
- نه خاله. بهتره من برم. دیگه روم نمیشه توی صورت پسرتون نگاه کنم. خداحافظ.
و مثلا از شدت شرم ذوب شدم و به طبقه پائین پرواز کردم. تنها شانسی که داشتم این بود که کلمه ای به اسم خجالت در دایره لغات ذهنم جای نداشت وگرنه نمیتوانستم بی خیال در خانه را باز کنم و وارد خانه شوم. همین که وارد شدم، ناخودآگاه دستم به مقنعه ام رفت و کمیجلوتر کشیدمش. مادر فولاد زره از آشپزخانه بیرون آمد و یک تای ابرویش را بالا داد و گفت:
- در باز بود؟
اعتراف میکنم با جذبه تر او در کل عمرم ندیده ام. سام پس از چهل سال زندگی نتوانست حتی یک بار من را به کاری مجبور کند ؛ ؛ اما این زن کاری کرده بود که من از الیسیما به نرجس خاتون تغییر موضع دهم! این زن یک شیرزن بود! باید اسمش را در کتاب زنان آهنین مینوشتند. یعنی با همین یک جمله به من فهماند«خونه ی خالته سرت رو انداختی پائین اومدی تو؟» ذهنم جلویش قفل میکرد؛ فکر کن الیسیما، جوابی بده. . . لبخند هلی زدم و گفتم:
- در زدم فکر کنم صداش رو نشنیدین. شرمنده تو رو خدا ببخشین.
مشکوک نگاهم کرد. هر لحظه حس میکردم الان میگوید فهمیدم دروغ میگویی!نه خر نشو الیسیما؛ تو که کیاوش نیستی پلک چپت بپرد!آب دهانم را قورت دادم و منتظر حکم قاضی ماندم که سری تکان داد و گفت:
- بیا ناهار.
همین که رفت نفسی عمیق کشیدم. یک لحظه حس کردم یک مار دارد دور کمرم میپیچد. سریع به عقب برگشتم که دیدم کیاوش خندید و گفت:
- السلام علیکم اُختی!
دست هایش را کنار زدم و آرام گفتم:
- زهرمار بی مزه. نمیگی مامانت میدید چی میشد؟
خندید:
- هیچی، نرجس خاتون رو با اردنگی بیرون میکرد. آخه داشت پسر سر به زیرش رو از راه به در میکرد.
دهانم را کج کردم و با تمسخر گفتم:
- زر مفت نزن کیاوش. تو مادرزادی از راه به در شده ای!
طبق معمول باز خندید که گفتم:
romangram.com | @romangram_com