#این_مرد_امشب_میمیرد_پارت_207
برای داشتنش باید وضوی باران گرفت؛
و بر محراب رویش سجاده ای از گلبرگ یاس گسترد؛
و به نام عشق شبنم وار بر عطر او سجده کرد؛
و هزاران هزار گل سرخ را تسبیح لحظه هایش نمود؛
او اجابت میکند عشقی بالاتر از خورشید و زیباتر از مهتاب؛
و تنها یک زن میداند آیین دوست داشتن را ... و آنقدر زیبا هدیه میکند این عشق را که سیراب شوی.....
که او سردار عشق است.....
و بهشت کمترین سرزمین او....."
امشب عجيب با پيام ناشناس عزيز موافقم!! زن بودن چه قدر دلنشين بود دخترانه خرج كردن براى اويى كه سر حد جان ميپرستى چه قدر زيبا بود و من سال ها از اين زيبايى گريزان بودم شايد ميدانستم همه را بايد جايى براى معين اندوخته كنم
از سر شوق بى خواب شده بودم با ديدن چراغ روشن اتاق معين با ذوق به آشپزخانه رفتم و با ليوانى شير قصد ورود به اتاقش را كردم در كه زدم با شنيدن جمله بيا تو وارد شدم درب تراس اتاقش باز بود و بوى سيگار خاصش در فضا پيچيده بود خودش هم روبه روى مانيتورش سرگرم بود
_دختر تعطيلات تموم شده صبح بايد بريم سر كار چرا نخوابيدى؟
_ واست شير آوردم
_ ممنون بزار كارم تموم شه ميخورم
_ نميشه فردا تو شركت انجامش بدى؟
_ نه امشب فكرم مشغول باشه خوابم نميبره
_ واسه همين سيگار كشيدى؟
romangram.com | @romangram_com