#این_مرد_امشب_میمیرد_پارت_208
چشم از صفحه مانيتورش برداشت و با اخم نگاهم كرد: _ به شما ياد ندادن تو كار بزرگتر دخالت نكنى؟
_ حداقل در رو ببند سرما نخورى
خودم به سمت در رفتم كه در را ببندم هوا، هوايى ام كرد و به سرم زد به تراس بروم ، متوجه ام كه شد با صداى نسبتا بلندى گفت:
_ يلدا با اون لباسات بيا تو ببينم دختر
_ اِ تو اين ارتفاع و اين وقت شب كسى نيست كه
_ميگم بيا تو يه حرفو يه بار ميزنن
_ هميشه زور ميگى
با حرص در را بستم و روى تختش نشستم
_ عماد باهام قهره جوابمو نميده بهش بگو آشتى كنه
_ من بگم؟
_ آره روى حرف شما حرف نميزنه
_ از منم قطعا دلخوره
_ ولى جرات نداره قهر كنه كه يعنى جز من همه ازت ميترسن
_ تو نميترسى نه؟
_ نچ
از جايش بلند شد و سمتم آمد
_ كه نميترسى؟
romangram.com | @romangram_com