#این_مرد_امشب_میمیرد_پارت_183
_ سختت نيست نگهش دارى؟ آقا صدام كرده برم ببينم درد مامانش باز چيه؟
_ نه نه بدش من برو
محكم مهرسام را ب*و*سيد و باز به آغوش من سپرد.
يك ساعت ميشد كه در اتاق بودند مهرسام كه يخش باز شد كم مانده بود اتاق را منفجر كند تمام مدت دنبالش ميدويدم. بالاخره در باز شد و هر سه خارج شدند چشم هاى زن از فرط گريه سرخ سرخ بود و عذاب آورترين صحنه دست معين بود كه پشت كمر خانوم گذاشته بود زن جوان رو به من گفت: اذيتت كرد؟ ببخشيد
_ نه نه ماشالا خيلى شيرينه
معين سمت مهرسام رفت و بلندش كرد و با لحن خودش با او صحبت كرد كه من باز حسادت كردم:
_ پسرمون بَسَنى سيفيد خوره ؟
_ خاله دُفت دفا نميكنى
معين خنديد و پيشانى اش را به پيشانى مهرسام چسباند غرق عشق بينشان بودم كه با صداى مادر مهرسام به خودم آمدم ( واقعا اين زن خوشگله همه چيز تمومه انگار عروسك باربى رو از اين الهام گرفتن ساختن)
_ جاى خانوم يگانه اومدى؟
( چيه حسودى كردى منشى باباى پسرت ١ دختره؟)
_ بله
_ چه قدر چهره ات برام آشناست
معين بين حرفمان آمد و گفت : ماشيين آوردى؟ يا بگم سامى بياد؟
_ ميشه خودت برسونيمون ؟
_ الان كه خيلى گرفتارم بيام خونه بايد بمونم حرف بزنم ، شما برو خونه مامانت فعلا شب ميام دنبالت
romangram.com | @romangram_com